خط خطی های گاه و بی گاه من 

ای پریزاده و افسانه تو را گم کردم

آشنایِ من و بیگانه تو را گم کردم

عشق! ای شاهدِ آن نیمه‌شبِ بارانی 

در همان کوچه، همان خانه تو را گم کرد

در همان لحظه، همان ثانیه‌ی بی‌تابی

با همان حالِ غریبانه تو را گم کردم

دلم از پایه فرو ریخت پس از رفتنِ تو 

گنجِ در خانه‌ی ویرانه! تو را گم کردم

شانه‌ام از غمِ بی هم‌نفسی می‌لرزد

هم‌نفس ! بر سرِ این شانه تو را گم کردم

"تا جنون فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم"

ای قرارِ دلِ دیوانه تو را گم کردم

آه، ای لحظه‌ی زیبای سرودن از تو !

آه، ای گوهر دُردانه تو را گم کردم

برات میمیرم

یک نفر هست که لب وا بکند می میرم

خنده ی معجزه آسا بکند می میرم

در کنارش بخدا حس عجیبی دارم

حرف موکول به فردا بکند می میرم

جان من بسته به هر موی سیاهش شده است

تاری از زلف، هویدا بکند می میرم

دلخوشم از همه عالم به نگاهش اما

اگر این مسئله حاشا بکند میمیرم

مثل آن شعله که از بارش باران مرده

صورتم را اگر او ، ها بکند می میرم

رفتنش آخر دنیاست خودش میداند

غیر من در دل خود جا بکند میمیرم

دوست دارم همه ی عمر کنارم باشد

"كفش رفتن اگر او پا بكند ميميرم"

منتظرت میمونم

چشمهایت مال من، از من نگاهت را نگیر

از دل بی تاب من چشم سیاهت را نگیر

من که عمری عاشق و شیدای رویت بوده ام

زیر ابر چادر خود روی ماهت را نگیر

تیر سربازان مژگانت نشسته بر دلم

من به مردن راضیم، خیل سپاهت را نگیر

در سرم یاد تو و بر روی لب آهی بلند

از من دلسوخته این یاد و آهت را نگیر

جای پاهای تو را هر روز میبوسم بیا

هرچه را دارم بگیر و خاک راهت را نگیر

لمس چشمانت گناهی هست نا بخشودنی

امشب از من لذّت لمس گناهت را نگیر

این همه آوارگی ای نازنین کافی نبود؟

از من بی خانمان دیگر پناهت را نگیر

در فراقت گریه ها کردم، تو خندیدی ولی

دلخوشم با خنده هایت، قاه قاهت را نگیر

من به امّید دو چشم مست و شهلای توام

چشمهایم مال تو، از من نگاهت را نگیر...

نماز عشق

مرا وقتی گرفتار خودم بودم صدا کردی

مرا از من، مرا از قیدِ من بودن رها کردی

دوباره روی ماهت محو شد در رشته های شب

تو با زیبایی‌ات این حرف‌ها را نخ نما کردی...

نماز عشق می خواندم، امامم حضرت دل بود

کنارم بی تکلّف ایستادی، اقتدا کردی

به هم نزدیک بودیم، آتش از لب‌هات می‌تابید

دلت می‌خواست لب‌های مرا، امّا حیا کردی

من از خود نیمه‌ای را دیده بودم "عاقل" اما

مرا با نیمه ی دیوانه ی من آشنا کردی..

مکث عشق

به ” تــــــو ” کـــــه میرســـــم مکـــث میکنـــــم


انگــار در زیبایــی ات چیـزی را جــا گذاشتــه ام !


در صــدایت ، آرامـــش را در چشـم هایـت ،


زندگــی را در ” تــــو ” ، تمام مــــن را !


به ” تـــو ” کـــــه میرســـــم مکـث میکنـــــم عشقم

من و تو



دلم لحظه ای را میخواهد .....


که تو باشی ....


همین کنار نزدیک من ..... درست روبروی چشمهایم ....


سرتو بزاری رو پاهایم ....


خیره شوم به لبهایت ....


دست بکشم به تک تک اعضای صورتت ...


بعد صورتمو نزدیک کنم و چشمهایم را ببندم.. ببوسمت ...

تنهایی

هی روزگار چه گذشت اون خاطرات مجازی در یک چشم به هم زدن و چی به جا موند؟