شک

شک کرده بودم که کسی بین ماست!
حالا یقین دارم من بین دو نفر ایستاده ام!!
چه قدر تفاوت وجود داشت
بین واقعیت و طرز فکر من !!!!

شک کرده بودم که کسی بین ماست!
حالا یقین دارم من بین دو نفر ایستاده ام!!
چه قدر تفاوت وجود داشت
بین واقعیت و طرز فکر من !!!!

سختی تنهایی را وقتی فهمیدم
که دیدم مترسک
به کلاغ میگوید:
هرچقدر دوست داری نوک بزن
فقط تنهام نذار!!!

کوچک باشیم اندازه نخود
یا بزرگ باشیم قد یک غول
اندازه ی همیم
وقتی خاموش کنیم چراغ هارا
پولدار باشم یا بی پول
یا آس وپاس باشیم عین گدا
قدر و قیمتمان یکیست
وقتی خاموش کنیم چراغ هارا
سیاه باشیم یا سفید
سرخ باشیم یازرد ونارنجی
یک رنگ میبینندمان
وقتی خاموش کنیم چراغ هارا
پس خداوند اگر یکوقت بخواهد
رو به راه کند کارهارا
راهش شاید این باشد
که دست دراز کند وخاموش کند چراغ هارا….
![]()
دســتـــانـــــــــــِ مـــــرا بـــگـــیـــــــــــــــــــــــر...
حســـــرتــــــــــــــ نمیــــــگـــــذارد تـــــــو را فـــراموشـــــ کنم
و عِشــــــقــــــ مانـِعی ایسـتــــــــــــ قلبی
تنهـــــــــــــــــــا نگاه تو می تواند مانـِــع از اینـــــــ مرگــــــ شود
"دوســتتــــــ دارمــــــ"
و....

من از اونام که عشقمه تو راه عشق فدا بشم
دستی بکش روی سرم که عاشق نوازشم
من از اونام که با کسی اگه که همنفس بشم
فرقی برام نمیکنه زندونی قفس بشم
دلی که بهت سپردم
برات قسم که خوردم
دیدی که راست می گفتم
وقتی که رفتی مردم
با یک نفس کوچ میکنم مال و منال دنیا رو
امروز و با تو دوست دارم دیگه نمی خوام فردا رو
یه روز نیای که دیر بشه عشق تو پیر پیر بشه
یا بمیره تو شهر عشق یا اونجا هم اسیر بشه

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند
خسته تر و کسل تر از همیشه.
ادامه
یه قایق شکسته بودم توی رودخونه شناور یه مسافر غریبه که نداره یار و یاور
ضربه های موج وحشی روی قلب چوبی من نتونست حتی یه ذره کم کنه از خوبی من
تا یه روز صدای پاتو روی قامتم شنیدم اون روز واسه اولین بار مزه عشقو چشیدم
مخمل دستای سردت مرهم درد های من شد صدای پاک و زلالت همدم شبهای من شد
میون اسیر رفتن تو وجودم خونه کردی وقتی رسیدی به مقصد رفتنو بهونه کردی
بعد رفتنت عزیزم دل من شکست و جون داد زندگی بدجوری عشقو تو چشای من نشون داد

انتظار یعنی نگاه یک نگاه در کنج خلوتهای ماه
انتظار بوی غریبی می دهد
یا کمی با هجرتش بر دل غریبی می دهد
انتظار یعنی سکون یعنی سقوط
یعنی دلت را با دل دوستی بکوب
گر دلت کوبیده شد در اسیاب زندگی
تازه این است یک انتظار واقعی.....
من دلم می خواهد ساعتی غرق درونم باشم!!
عاری از عاطفه ها...
تهی از موج و سراب...
دورتر از رفقا...
خالی از هرچه فراق!!
من نه عاشق هستم ؛ و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...
من دلم تنگ خودم گشته و بس

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید
نه برای اینکه دیگران رااز خودت دور کنی
بلکه برای اینکه ببینی
برای چه کسانی اهمیت داری
که این دیوار رابشکند.

یادم میاد ثانیه های آخر،
گفتی: میرم اما میام به زودی!
چشمامو بستم نبینی اشکمو!
چشمامو وا کردم و رفته بودی…
قرار نبود چشمای من خیس بشه!
قرار نبود هر چی قرار نیس بشه!
قرار نبود دیدنت آرزوم شه!
قرار نبود که اینجوری تموم شه…
مادر روزت مبارک
تو بهترین گل، میان شهر گلهایی تو رنگ آفتابی،
شب که می رسد، مثل ستاره، گوئیا مهتابی
مادر خوبم ، روزت مبارک . . .
***
در آسمان آبی دلم، جایی برای ابرها نیست
مادرم! دعایم کن که با دعایت ، دلم خانه دردها نیست
عزیزترین عزیزانم ، روزت مبارک . . .





حاصلی از هنر عشق تو جز حرمان نیست
آه از ین درد که جز مرگ منش درمان نیست
![]()
این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم
که بلاهای وصال تو کم از هجران نیست
![]()
آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست
![]()
به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت
آن خطا را به حقیقت کم ازین تاوان نیست
![]()
این چه تیغ است که در هر رگ من زخمی ازوست
گر بگویم که تو در خون منی بهتان نیست
![]()
رنج دیرینه ی انسان به مداوا نرسید
علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست
![]()
صبر بر داغ دل سوخته باید چون شمع
لایق صحبت بزم تو شدن آسان نیست
![]()
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنک حوصله را طاقت این توفان نیست
![]()
سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست


توی تنهایم همیشه.من تو رو به یاد می آرم
آره تو عزیز ترینی.من به تو نیاز دارم
یاد تو تنهایامو می سوزونه می بره
با تو بودن واسه من.آرزوی آخره
اگه با من بمونی دیگه چیزی نمی خوام
وقتی باشی کنارم صاحب تموم دنیام
کی می گه من و تو باید دلامونو جدا کنیم
بیا تا با همدیگه یه خواهش از خدا کنیم
از خدا بخواهیم همیشه کنار هم باشیم
حتی تو دنیایی که همدیگرونمی شناسیم

گفتی ” دوستت دارم ” حسودی ام شد !
حتی زیبا ترین دروغ سیزده را هم تو گفتی !
&&&&&
نفس می کشم ، تا به جای مرده ها خاکم نکنند !
اینگونه است حال من ، چیزی نپرس . . .
&&&&&
ترک من مکن ، نکن تو ترکم ای دوست / گر بریزه پیش من ، ز پیش من بوس
ور بگیری یار دیگری تو فردا / میکنم حواله تو را فحش ناموس !
&&&&&
دور باش اما نزدیک
من از نزدیک بودن های دور میترسم . . .
امروز با غرورت باز هم مرا شکستی / با ناز و قهر و کینه مهرم ز دل گسستی / دانی که بی تو هیچم ای ماه بی مروت / باشد که بار دیگر قلب مرا شکستی
______________________________
دلم را پیش خود پایبند کردی / ولی گفتی تو یک دنیا دردی / غرورم را شکستی بی تفاوت / برو فکر کن همیشه خیلی مردی
______________________________
بسوزد دلت که سوزاندی دلم را / به ویرانی کشاندی منزلم را / فکندی زیر پا احساس و عشقم را / نکردی رحم، حتی بر غرورم
______________________________
شد بازیچه قلب صیورم / شکستی عاقبت بال غرورم / به آسانی گذشتی از کنارم / مثل دفتری کردی مرورم
______________________________
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای، من شکستم هر دو را / گفته بودم، از سکوتت، از غرورت خسته ام، به خاموشی مغرورانه ات شکستی تو مرا
______________________________
کاش غرورم را که در پستوی سادگیم پنهان بود می یافتی، اما تو این سادگی را بهانه ای قرار دادی برای در هم شکستن غرورم
______________________________
همه ی بغض من تقدیم غرور نازنینت باد، غروری که لذت دریا را به چشمانت حرام کرد
______________________________
بعضی اشخاص چنان به خود مغرورند که اگر عاشق شوند، به خود بیشتر عشق می ورزند تا به معشوق
______________________________
قول داده بودیم ما به هم که تن ندیم به روزگار
چه بی دووم بود قول ما جدا شدیم آخر کار
گل مغرور قشنگم من فراموشت نکردم
بی تو اینجا رو نمیخوام میرم و برنمیگردم
مرا ذره ذره درون قصه های خوش آب کردند
رویای بودن را برایم خواب دیدند
لحظه هایم را از من گرفتند
و در برابرش ساعت بی کوک روزگار را به من هدیه دادند
اشک را در چشمانم ستودند و خنده هایم را سرکوب کردند
فریاد را در سینه ام پنهان کردند و سکوت را از من ربودند
آزادی ام را در قفس معنا کردند
آری آن ها مرا محکوم به زندگی کردند
و هرگز از من نپرسیدند که غم هایت چیست؟
مرا به بند زندگی کشیدند و هرگز نپرسیدند که دردهایت چیست؟
نپرسیدند که سبب آنهمه اشک هایت کیست؟
آنها مرا محکوم به زندگی کردند و رفتند
رفتند تا بدانم که "هیچ کجا" همینجاست
که بفهمم"هیچ کس" ادمهایی هستند که شاید هم نیستند
تا بدانم زندگی این است...همین!

کجا بــودی وقتی برات شکستـم یخ زده بود شـاخه گُلم تو دستـــم
کجــا بـودی وقتــی غریبــی و درد داشت مـن تنها رو دیوونه میـــکـرد
کجــا بودی وقتی کنـار عکســـات شبا نشستم به هوای چشمـــات
کجا بــودی ببینی مــن میســـوزم عیــن چشــات سیـاهه رنـگ روزم
ســـرزنشــــای مردمـــو شنیـــدم هــر چــی که باورت نمیشه دیـدم
کنـــایه هــاشونــو به جون خریدم نبــود ستــاره ام شبـا گریه چیـدم
کجا بودی وقتی اشکــام میریخت خون جای گریه از چشام میـریخت
کجـــا بودی وقتـــی آبـــروم مـــرد امــا به خـاطر چشات قسم خـورد
کجـــا بودی وقتی که پرپر شـــدم سوختم و از غمت خاکستر شدم
خنده واسه همیشه از لبـام رفت
رسیدن از مرمر رویــاهـــــام رفت
"غزل" در لغت به معنی "حدیث عاشقی" است. در قرن ششم که قصیده در حال زوال بود "غزل" پا گرفت و در قرن هفتم رسما قصیده را عقب راند و به اوج رسید.
در قصیده موضوع اصلی آن است که در آخر شعر "مدح" کسی گفته شود و در واقع منظور اصلی "ممدوح" است اما در غزل "معشوق" مهم است و در آخر شعر شاعر اسم خود را می آورد و با معشوق سخن می گوید و راز و نیاز می کند.
این "معشوق" گاهی زمینی است اما پست و بازاری نیست و گاهی آسمانی است و عرفانی.
ابیات غزل بین 5 تا 10 ییت دارد و دو مصراع اولین بیت و مصراع دوم بقیه ابیات هم قافیه اند.
غزل را می توان به شکل زیر تصویر کرد:
......................الف///////// ...................... الف
...................... ب ////////// ...................... الف
...................... ج ////////// ...................... الف
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دوسالی می گذشت یک دوسال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من اوهمنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم آغاز شد گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش: در عشق پابرجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقمان شوی دریاست دل بی تو شام فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده
گفت: در عشقت وفادارم بدان
من تورا بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان باتو شادی میشود غمهای من
باتو زیبا می شود فردای من
......
گفتمش عشقت به دل افزون شده دل به جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به ذل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده
بربلبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهرکس جز او در این جا نبود
دیده جز روی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی مارا نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس حسرت رنج فراوان بود و بس
یار مارا از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود
برسر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود
بامن دیوانه پیمان ساده بست ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پینان یاری را شکست این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلداری دگر عهد بست
...
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت با او پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر بعدار این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر امشب از کف رفت فردا را نگر
عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تاروپود
گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود
بعداز این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو مارا بس است
دفتر دلم را ورق بزن
ببین که چگونه نام تو در هرصفحه تکرار شده ،
خطوط را یک به یک بنگر
که چگونه واژه دوستت دارم
در کنار نامت حک شده ...
ببین اشکهای خشکیده چشمانم را ،
که همه از دلتنگی تو
در لابه لای شعرهایم به جا مانده ...
دفتر دلم را ورق بزن
ببین که چگونه دلم اسیر واژه ها گشته ،
شعر می سراید،
وقتی هر لحظه مجذوب دیدار تو شده ...
دفتری که رویاهایم همه در آن تصویر،
و عکس زیبای تو
در کناز واژه های عاشقانه اش ترسیم شده ...
دفتر دلم را ورق بزن
ببین که چگونه می پندارد با تو زندگی زیباست ،
ابراز عشق من به تو در تمام وجودش هویداست ...
ببین خلوت لحظه هایم را ،
که در انتظار با تو بودن و رویارویی با خاطره هاست ...
دفتر دلم را ورق بزن
ببین که چگونه دلتنگی هایم
نسبت به تو در آن نوشته شده ،
فقط از عشق تو می گوید،
و اینگونه درگیر احساس عاشقی شده ...
دفتری که تنها متعلق به تو و خاطرات توست
به راستی چه کسی مانند من واله و شیدای دل توست؟!
برای آرامش خستگی هایم
برای به فراموش سپردن غم هایم ...
به دنبال نگاهی که از جنس نور باشد،
تا هر شب بتابد بر تاریکی شبهایم ...
من به دنبال دستی بودم
که انگشتانش جای خالی بین انگشتانم را پر کند،
گاهی که از دلتنگی اشک روی گونه ام می غلتد
آن را پاک کند ...
من کسی را می خواستم که روحش لطیف بوده ،
دستانش پر سخاوت و قلبش مهربان باشد،
کسی که من را به خاطر خودم بخواهد ،
مغرور نبوده و آرزویش شادی لحظه هایم باشد ...
من در جستجوی چشمانی همچون لطافت دریا،
به دنبال لبهایی که هیچگاه لبخند را از خاطر نمی برد،
و آغوشی ساده و بی آلایش برای دلتنگی ام بودم ،
که تو را یافتم !
حال ،
از وقتی که تلاطم نگاهم
در مسیر رودخانه چشمانت گم گشته ،
عاشق بودن خویش را احساس کرده ام ...
از زمانی که پرنده کوچک قلبم
بر روی درخت عشق لانه ساخته ،
به خوشبختی در کنار تو ایمان آورده ام
کاش زودتر از اینها تو را یافته بودم ...
چشم مستان تو را خواب به خواب بردم من
عمر دیروز مرا پا به پا بردی تو
***
چشمه جوش مرا سرعت دستات بشکست
قاب مژگان سیاهت را تمنا بشکست
***
من خمار چشم مستان توام ای ساحره
وین حضور پر تمنا و جفا را چه کنم
***
از تو فضلی از تو ادری چون رسد
فتح ایمان از قلوب این تمنا میرسد
***
باز باران بهاری یک حکایت رو گرفت
شادی از بهر محبت جام غفلت بر گرفت
***
اون نداهه همچو یاس ابروکمون شیرین زبون
ساحره ،باران،تمنا ،شادی همچون کهکشون
***
این منم جادوی سیاه و شماها زندگی
بهر ما بود شعر گفتن تا که غم را گل کنم
***
از نهال زندگی بهری نبردم لیکن
سخت دنیا رو تحمل می کنم ای دوستان
***

تقدیم به دوستانم



تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم ..
می خوام بگم تو دنیای منی ..
می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..
می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!
می خوام بگم شدی مجنون عشقم ...
می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !
می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..
می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!
می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!
می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم .
می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم ...
می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم ...
می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم ...
می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..
می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!
می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!
می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..
می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم ...
می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!
می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!
می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم
می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!
می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ....!
حرف آخرم عشقم:"دوست دارم "عاشقتم"میپرستمت"


وقتي کسي رو دوس داري،حاضري جون فداش کني
حاضري دنيارو بدي،فقط يه بار نيگاش کني
به خاطرش داد بزني،به خاطرش دروغ بگي
روهمه چي خط بکشي،حتّي رو برگ زندگي
وقتي کسي تو قلبته،حاضري دنيا بد بشه
فقط اوني که عشقته،عاشقي رو بلد باشه
قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني
خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني
حاضري هر چي دوس نداشت ، به خاطرش رها کني
حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني
حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات
به حرف اون گوش کني و به حرف قلب باوفات
حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دستاش نره
حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره
حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر
امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر
حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني
بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني
حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي
رو دست مجنون بزني ، با غصه هاهمخونه شي
حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن
کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن
