احساس

چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..
یکی که بهش اعتماد داری ..
بهت اعتماد داره ..
از دلتنگی هاش برات میگه ..
از دلتنگی هات براش میگی ..
آروم میشه ..
آروم میشی ..
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..
این حس مثل قطره های بارون پاکه ..

چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی ..
یکی که بهش اعتماد داری ..
بهت اعتماد داره ..
از دلتنگی هاش برات میگه ..
از دلتنگی هات براش میگی ..
آروم میشه ..
آروم میشی ..
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه ..
این حس مثل قطره های بارون پاکه ..


ﻣــﻬﺮﺑﺎﻧﺘـﺮ ﺍﺯ ﻣـﻦ ﺩﯾـﺪه اﯼ ؟ ﻧﺸﺎﻧـﻢ ﺑـﺪﻩ !
ﮐﺴـﯽ ﮐـﻪ ﺑـﺎﺭﻫﺎ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﯿـﺶ ﻭ ﺑﺎﺯﻫـﻢ ، ﺑﺎ عشق ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻨـﺪ...

چه حس قشنگیه وقتی میشی مَحرمِ دل یکی…
یکی که بهش اعتماد داری …
بهت اعتماد داره …
از دلتنگی هاش برات میگه …
از دلتنگی هات براش میگی …
آروم میشه …
آروم میشی …
حسی که هیچ وقت به تنفر تبدیل نمیشه …
این حس مثل قطره های باران پاکه…

اشک هایم را ببین سرد است و بی جان نازنین
باختم خود را به چشمان تو آسان نازنین
باز جریان تمام لحظه هایم با تو است
تا ته این کوچه گردی های حیران نازنین
کاش بودی تا ببینی در هجوم بی کسی
باز می خوانم تو را با چشم گریان نازنین
بی تو بودن مرگ من در وحشت تاریکی است
همچو برگی در میان خشم طوفان نازنین
پشت حسرت های سوزان دلی پر تاب و تب
کلبه ای اینجاست دور افتاده ، ویران نازنین
با دو دست شوق ، قلبم کاش میشد می نوشت
پشت پلکت قصه ای از عشق پنهان نازنین
ساده و بی پرده گفتم پر ز احساس وجود
دوستت دارم ، نمی گردم پشیمان نازنین
با تو لبریز از غزل هایی همه پر رمز و راز
بی تو اما واژه هایم رو به پایان نازنین
حرف بسیاران برایم هیچ اما خود بگو
چیست من را پآکی این عشق تاوان نازنین ؟
دست بی منت بکش بر بال تنهایی من
می تپد قلبش ولی زخمی و بی جان نازنین
گرچه در فکرت اسیرم ، عاشقانه می رهم
خود شکستی بر دل من قفل زندان نازنین
کاش با نور تو مهتابی ترین مستی من
آسمان تیرگی می شد درخشان نازنین
کاش می گفتی کنون با من که هستم پیش تو
ختم می کردی تو این شعر پریشان نازنین

گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ،
كه تو رو فقط و فقط واسه خودت بخواد...
كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ،
با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش ! هستی !؟
![]()
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که حتی مژه بر هم نزنی
مژه بر هــم نزنم تا کـه ز دستم نرود

در میان دلتنگی های همیشگی ام کنار پنجر ه ی خیالم تکیه میزنم
و به برگ های سرخ و زرد باغچه ی حیاط خیره میشوم .
صدای احساس در حیاط پیچیده ولی من فقط بوی تورا از دور میشنوم ،ا
مروز اتاقم پر از قاصدک شده بود همه را نسیم آورده بود .
خواستم حرف هایم را به قاصدک بگویم تا برای تو بیاورد .
ولی هیچ کدام تاب نیاوردند و پرپر شدند و حالا اتاق من پر از قاصدک های پر پر شده است .
کلاغ سیاه محله هر روزروی تیرک چوبی جلوی خانه مینشیند و قارقار میکند ،
خبر میدهد که تو می آیی،دیگر به قارقار کلاغ هم اعتنا نمیکنم گو ییا او دروغ را آموخته .
حال شیشه های پنجره ی اتاقم گریه میکنند و من دیگر چیزی نمیبینم جز اشک شیشه ها
نبودنت را دارم با ساعت شني اندازه ميگيرم...
يك صحرا گذشته است!!

دل آدم گاهی چه گرم می شود ....
به یک " هستـــــــــــــــــــــم " ؛
به یک " نتـــــــــــــــــــــــ ـرس " ،
به یک " نـــــــــــــــــــــــو ازش " !
به یک " آغـــــــــــــــــــــــ وش'' ... !

چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند آمال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم
میروم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم

دور از این هیــــاهو
دلم کویـــــر می خواهـــــد و
تنـــــهایــی و سکــوت و
آغـــوش ســــرد شبی که آتــــشم را فـــرو نشانـــد
نــه دیــــــوار
نـــــــه در
نــه دستــــــی که بیرونـــــــم کشد از دنیـــــایم
نــــه پاییکه در نـــــوردد مـــــرزهایــم
نـــــه قلبــــی که بشکنــــد سکوتــــــم
نـــــه ذهنــــــی که سنگینــــــم کنـــــد از حرف
نـــه روحی کـــه آویـــــــزانــم شــــــود
مــــــن باشم و
تنهایـــــــی ژرفی کــــــــه نـــور ستــــارگان روشنش مـــی کنـــد
و آرامشی که قبــــل از هیـــــچ طوفانـــــــی نیست..

تو مرا یادکنی یا نکنی
من به یادت هستم
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست . . . اما . . . !!!
نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست .
"سهراب سپهری"

سیلی واقعیت رو درست اون زمانی میخوریم...که وسط زیباترین رویا هستیم...!!!


گــاهی وقــتها مجبوری احمق باشی!!
روی کـاغــذ مینویــســم
دستهـــای تو...
و روی ان دســـت مــِیکشم...!!!

دل زعشق روی تو حیران شد
درپی عشق تو سرگردان شد
باتو زیبا می شود فردای من
باتوشاداب می شود غم های من
روزگار اما وفا باما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت

همراه بسیار است، اما همدمی نیست
مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست
دلبسته اندوه دامنگیر خود باش
از عالم غم دلرباتر عالمی نیست
کار بزرگ خویش را کوچک مپندار
از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست
چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت
«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست
در فکر فتح قله قافم که آنجاست
جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست

حرفامو باور کن بدجور گرفتارم .. هم بغض بارونم هر لحظه میبارم
این بی قراری ها تقصیر چشماته .. ای که نمیبینی تو قلب من جاته
حرفامو باور کن .. بیرنگ و بینورم .. از حس پروازم یک آسمون دورم
این خستگیهامو ای کاش که میدیدی .. من بی تو پژمردم اما نفهمیدی
حرفامو باور کن .. حرفی بزن با من .. این حس دلگیرو با یک نگاه بشکن
این فاصله عشقو .. از یاد تو برده .. اسمم به دست تو انگاری خط خورده
باور کنی یا نه درگیر تقدیرم .. یک روز از این روزا من بی تو میمیرم
![]()
![]()
![]()


میدونی خوشگل من دوست دارم
همیشه عکس تورو روی قلبم میزارم
میدونی فقط تو رو دارم روی زمین
اینم نشونش بیا اسمتو تو روی سینه ام ببین
میدونی عشق منی همیشه تو قلب منی
میدونم دوستم داری اشک منو در میاری
آخه تو چقد ادائو ناز داری
میتونی عشق منو توی قلبت بکاری

تو صدبار می گم دوستت دارم
چون که تو دلبری از همه بهتری
قدرمو میدونی تو که افسونگری
به تو صدبار میگم دوستت دارم
تو که دل می بری تو که از گل خوشبوتری
هدیه ی من به تو قلب من هیچ نداره قابلی
به تو صدبار میگم دوستت دارم
نذار بین من و تو خونه کنه جدایی
بیا با هم باشیم به یاد لحظه های خوش آشنایی
به تو صدبار میگم دوستت دارم
یادش به خیر عزیزم عاشقی و رسوایی
یادش به خیر عزیزم عاشقی و رسوایی

از اين آتش به جز يك مشت خاكستر چه ميخواهي؟
من از اوج نگاه تو به زير پايت افتادم
بيا اين اوج واين پرواز واين باور چه مي خواهي؟
مرا بي خود به باران ميبري بامستي چشمت
بيااين اشك ها اين گونه هاي تر چه ميخواهي؟
براي ادعاي عشق اگر اين سينه كافي نيست
بيا اين تيغ و اين شمشير و اين هم سر چه ميخواهي ؟
من ان فرهاد می کنم ککوه از بهر تو کندم
بگو شیرین ترین رویا بگو دیگر چه میخواهی؟
تمام این غزل با خون رگ هایم نثارت باد
بگو دیگر عزیز من ! بگو دیگر چه میخواهی؟



انها چه میدانند؟انها که هرگز عاشق تو نبوده اند.
چه کسی جز من صدای خنده های دلربای تو را شنیده است؟
چه کسی جز من در نگاه گرم تو غرق گشته است؟
چه کسی جز من اسیر تو بوده است؟
انها چه میدانند؟که تو همه کس منی
میگویند عاقلانه فکر کنم.خنده ام میگیرد؛
چگونه میتوانم برای نفس کشیدن به یاد تو، راه رفتن به یاد تو ، زنده بودن به یادتو،
برای خوشبختی ام؛خوشبختی انسانی که برای تو زنده است،من عاقلانه فکر کنم!!!!
می دانی؟گاهی فکر می کنم من، تو شده ام...
برای تو که تمام دنیای منی

اون منم که عاشقونه شعر چشماتو میگفتم...
هنوزم خیس میشه چشمام وقتی یاد تو می افتم...
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره...
هنوزم میگم خدایا کاشکی برگرده دوباره...


یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی
های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که
می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود
آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.
از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را...
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر
بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم.
می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی.
به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد.
نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی...
تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت...
حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است!
و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی.
لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید
امروز اشک هم بر دلم مرحم نیست ...امروز صبر هم با دلم همدم نیست
خندیدم نخندیدی ... گریه کردم٬ نفهمیدی ... از عشق گفتم ٬ آرام نشدی ... نگاهت کردم٬ بیشتر بیقرار شدی...پرسیدم٬ لب نگشودی ... تحفه فرستادم٬ باب دلت نبود ...
نمیدانم چه کنم ؟
امروز یاد تو فقط ٬آرام جان بر من میدهد... امروز نوشتن برای تو آرامم می کند ...
صبر ٬ سکوت و تحمل همچو زنجیری بر دلم آویزه است٬ همچون وزنه سنگینی که تمام توانش را گرفته...
سینه ام سنگین از جای خالیت...فکرهم در التهاب همراهیت ...
ولی افسوس که نمی پسندی همراهیم را ٬ نمی خواهی همدردی ام را ...
چشم هم بس که بر درب خانه عشقت مانده کم سو شده ...
تمام این ها را تحمل می کنم ، چون تو را دوست دارم ... چون عشقم را دوست دارم ... چون به آرامی دوستت دارم ...
مــرا آتــش صـدا كـن تا بسوزانـم سراپايــت
مــرا بــاران صـدا ده تا ببـارم بر عطشهايت
مــرا انــدوه بشنـاس و كمــك كــن تا بيــاميزم
مثــال سرنـوشـتـم با سرشـت چشــم زيبـايــت
مــرا دودي بــدان و يــاريام كـن تـا درآويـزم
بـه شـوق جـذبـهوارت تـا فرو ريزم به دريـايت
كمــك كن يك شبــح باشـم مهآلــود و گـمانـدرگـم
كنــــار ســـايـهي قنــديـلها در غــار رويــايــت
خيــالي، وعـدهاي، وهمي، اميدي، مژدهاي، يادي
به هر نامي كه خوش داري تو بازم ده به دنيايت.....
****************************************************
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب
گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب
خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب
مینماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب
گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب
گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب
**************************************************
ای سرسپرده ی آشنای سرزمین دلدادگی
اینک فصل شکوفایی تو
در دشت جنونست
به رونق این دشت
تا میتوانی عاشق باش
کسی آمد که حرف عشق را با ما زد
دل ترسوی ما هم دل به دریا زد
به یک دریای توفانی
دل ما رفته مهمانی
چه دور ساحلش
از دور پیدا نیست
یک عمری راه و در قدرت ما نیست
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
به امیدی که ساحل داره این دریا
به امیدی که آروم میشه تا فردا
به امیدی که این دریا فقط شاه ماهی داره
به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره
دل ما رفته مهمانی
به یک دریای طوفانی
باید پارو نزد وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست
روزگاری با غم دوری تو من ساختم
قصه ها و غصه ها با یاد تو پرداختم
با امید دیدنت یک لحظه و یک ثانیه
بارها در کنج غم شعر و غزلها ساختم
شور عشقت خانه ی دل را به بازی میگرفت
من چه تلخ این بازی بی انتها را باختم
گرچه سازت همنوا با ساز من هرگز نشد
باز اما من برایت این نوا بنواختم
بی تو سرگردان و حیران گم بدم در خویشتن
با تو اما من خودم را بیشتر بشناختم
عقل در آغوش عشقم خفته و مدهوش بود
من به رأی عشق سوی قلب سنگت تاختم
پیش چشمم این جهان تمثیلی از روی تو شد
گوییا جز تو همه دنیا به دور انداختم
مرا بخوان
مرا به نام خودت بخوان
که آوازی در آغوش تنهایی
صدای خون آلود
و پیکری خونین
را در حوالی چشمانت گم کرده
آهنگ تنهای شرقی ام..گردی ست از مهتاب
که می کشد بر این صورت تنهایی
نقابی از حیله ی پنهان را
بمان
که بر تن سیاه و خسته ی تو
گامهای سفید
مرا می خوانند
مرا بخوان
به نام خودت
به یاد خون های سرخ
که آرامش ابروهاست
وخنجری که بر من می کشید
مرا بخوان
به نام یادگاری غمگین ها
به یاد سوسن های گم شده
در این صورت خیال
که چشمی و ابرویی کور است
نشانی ندارد
اشک های من
برای یادگاری های تو
مرا بخوان
که نامم برای توست.
جفای خلق و غم روزگار دیده منم
وزین دو، رشته ی پیوند خود بریده منم
شبم که سینه ی من پرده دار اسرار است
به انتظار تو، این خنجر سپیده! منم
ز تیغ طعنه ی دشمن دلم چو گل شد چک
کنون چو غنچه زبان در دهان کشیده منم
ز اوج چرخ ِ تمنّا چو برف با دل سرد
فرونشسته و بر خک آرمیده منم
ز من گسسته ای و همچو گِرد باد به دشت
ز تاب هجر تو پیچیده و دویده منم
ز غم گداختم و اشک گرم سردم کرد
زمن بترس که پولاد آبدیده منم
بسان سایه ز آزار مردمان، سیمین!
غمین به گوشه ی دیوارها خزیده منم
افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي
افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم
اي کاش براي يک نفس
تنها براي يک نفس
به حرف دلم گوش مي کردي
شايد
شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد
....
اي کاش
مي دانستي
که من
اين بي کس
اين تنها
چگونه به تو دل بسته بودم
چگونه به اميد ديدنت نشسته بودم
و چگونه مهرت را در دل جاي داده بودم
ای کاش
چشم ها را باید شست جور دیگر باید بیاد
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد خود باران باشد
چترها را باید بست
زیر باران رفت
فکررا خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت حرف زد نیلوفر کاشت
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم ، نتونستم
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم ، لحظه لحظه روبرومه
نیومد روی زبونم که بگم بی تو چی هستم
که بگم دیوونه تم من ، زندگیمو به تو بستم
تو رو دیدم مثل آینه ، توی تنهایی شکستی
من کلامی نمی گفتم که برام زندگی هستی
نمی دونستی که چون گل توی قلب من شکفتی
چشم تو پر از گلایه ست ، اما هرگز نمی گفتی
من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه
نقش اون چشمای معصوم ، لحظه لحظه روبرومه
شاید اونجوری که باید ، قدرتو من ندونستم
حرفایی بود توی قلبم ، من نگفتم ، نتونستم
بوسه یعنی وصل شیرین دولب.
بوسه یعنی عشق در اعماق شب.
بوسه یعنی مستی از مشروب عشق.
بوسه یعنی آتش و گرمای تب.
بوسه یعنی لذت از دلدادگی.
لذت از شب لذت از دیوانگی.
بوسه یعنی حس خوبه طعم عشق.
طعمه شیرینی به رنگ سادگی .
بوسه آغازی برای ما شدن.
لحظه ای با دلبری تنها شدن.
بوسه آتش میزند بر جسم و جان .
بوسه یعنی عشق من ، با من بمان.
شرم در دلدادگی بی معنی است .
بوسه بر میدارد این شرم از میان.
طعم شیرین عسل از بوسه است .
پاسخ هر بوسه ای یك بوسه است .
بهترین هدیه پس از یك انتظار .
بشنوید از من فقط یك بوسه است.
بوسه را تكرار می باید نمود.
بوسه یعنی عشق و آواز و سرود.
بوسه یعنی وصل جانها از دو لب.
بوسه یعنی پر زدن ، یعنی صعود
بوسه یعنی شادی و شور و نشاط .
بوسه یعنی عشق خالی از گناه.
بوسه یعنی قلب تو از آن من.
بوسه یعنی تو همیشه مال من.
دردا و حسرتا كه به غفلت جها ن گذشت
عمر عزیز در طمع این وآن گذشت
ای خفته در سرا،چه غفلت، ز جای خیز
بر بند ، بار جان كه دگر كاروان گذشت
قارون مگر نداشت بسی نقد سیم و زر
دیدی كه آخر از سر آنها چسان گذشت
چندان به دوش خویش بكش بار معصیت
كز موقف حساب الهی توان گذشت
آمد چو مرگ پیر و جوانی نمی كند
ای بس جوان كه پیر نگشت و جوان گذشت
مفروش باد دولت خود بر كهان و مه
خواهد چو عاقبت به كهان و مهان گذشت
بیچاره ای كه طعنه دولت زنی به وی
غافل مشو كه زخم زبان از سنان گذشت
آخر ، دُهَل به ماتمِ وی سینه چاك شد
آن را كه بانگ كوس زهفت آسمان گذشت
دیدی رسید ملك كیان بعد بر كیان
دیدی كیان نهاد ز بهر كیان گذشت
گیرم كه بانگ حشمت تو قیروان گرفت
گیرم كه صیت جاه تو از فیروان گذشت
آخر به زیر خاك بباید مكان نمود
آخر بباید از سر این خانمان گذشت
آن گنج باد آور پرویز را كه برد؟
زان گنج شایگان ، به عبث ، رایگان گذشت
جز اینكه هی به باد فنا داد و هی بسوخت
برگ اجل بگو، زكدام آشیان گذشت
خواهی بسی به خواب شدن در بسیط خاك
عمرت همین دو روزه به خواب گران گذشت
یكدم نشد كه خیل غم از دل برون شود
ما را تمام عمر به آه و فغان گذشت
گویند هر زمان كه فلان را اجل رسید
گویند دم به دم كه ز دنیا فلان گذشت
دنیا پلی است در گذر كشور فنا
در موسم عبور بباید از آن گذشت
بر آنكه تیره شد فلك از دود مطبخش
بر آنكه داشت عمر فزون در جهان گذشت
بر آنكه شب به بسترِ راحت بخفتْ خوش
بر آنكه بود روز و شبش پاسبان گذشت
بر آنكه خون مردم بیچاره ریختی
بر آنكه بد ز ظلم تو اندر فغان گذشت
بر كودك رضیع كه در مهد جان سپرد
بر آنكه داشت عمر فزون در جهان گذشت
این آیت فنا كه بهر خانمان رسید
این قاصد اجل كه بهر خاندان گذشت
زآن خانمان سرشك بهفتم زمین رسید
بر نه سپهر دود از آن دودمان گذشت
بر بینوای عور كه ساتر به تن نداشت
بر آنكه داشت پیرهن، پر نیان گذشت
این پنج روزه عمر عجب بود بی وفا
گوئی كه برق سان و چو تیر از كمان گذشت