
من راز نگاهت را از اینه پرسیدم
چشمان نجیبت را از دور پرستیدم
باران شدم و چون اشک بر عشق تو باریدم
من شمع وجودم را به مهر تو بخشیدم
مثل گل نیلوفر چشم تو بهاری شد
از پیش دلم رفتی و نفهمیدم...
مرز دل و چشم تو از افق پیداست
من سرخی گلها را در خنده ی تو دیدم
در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی!
من راز شگفتن را از باغ دلت چیدم
لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم
من با گل لبخندت بر حادثه خندیدم
ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود
آنوقت تو را هر صبح در پنجره می دیدم
وقتی گل ارامش در باغ دلم رویید
گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم
خورشید شدی رفتی تا اوج شکوفایی
من از عطش عشقت بر آیینه تابیدم...
تا می روی از اینجا دل خسته و طوفانیست
رفتی دگر بار از کوچ تو رنجیدم
در جاده ی پیچک ها چشمم به گلی افتاد
احساس شکفتن را از غنچه ی گل چیدم