خـــدا

تا ببندی چشم، کورت میکند / تا شدی نزدیک، دورت میکند
کج گشودی دست، سنگت میکند
کج نهادی پای، لنگت میکد / با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب میدیدم که غرق آتشم / در دهان اژدهای سرکشم
در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین / محو میشد نعرهایم، بی صدا
در طنین خنده ای خشم خدا
نیت من، در نماز و در دعا / ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه میکردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود / مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ، مثل خنده ای بی حوصله / سخت، مثل حل صدها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود /مثل صرف فعل ماضی سخت بود





.jpg)










.jpg)
.jpg)













































