دوری رو بیخی

2roze.ir

افسانه هارو رها کن

دوری دوستی کدام است؟؟؟؟

فاصله هایند که دوستی را می بلعند

اگر تو نباشی دیگری جایت را میگیرد!!

به همین سادگی

خیانت

پسر : سلام عشقم کجایی؟

دختر : سلام ؛ خیلی خستم میخوام برم تو اتاقم بخوابم ؛ 

تو کجایی نفسم؟


پسر : تو پارک ؛ پشت سرتم ؛ دستشو ول کن!

دروغ

دروغ ميگن، هر چقدرم كه دارا باشي...
كافيه فقط سرو زبون نداشته باشي،كافيه ساده باشي،
وقتي هميشه نگران از دست دادنش باشي،
وقتي زياد بهش توجه كني...
زودي دلشو ميزني...!
خسته ميشه ازت...
در كل،دروغ ميگن !
هر چقدرم كه "دارا" باشي ،

 بازم "سارا" لعنتي ميره با اوني كه دلش ميخواد...!!!
هيچ كاري هم از دستت بر نمياد كه نمياد...
چون اصلا واسش بود و نبودت فرقي نميكنه...
فقط بايد بشيني و تماشا كني...

فاصله عاشقونه  


          از راه دورمن تو را                   مي پرستم اي قبله گاه اميد من

           از راه دورمن به تو عشق             مي ورزم تا ديگر اين فاصله هاراحس

           نكني ازراه دور درد دل هاي خودرا به توميگويم و تورادرآغوش محبت هاي خودم  

         مي فشارم ؛ آري از همين راه دور هم مي توان دست در شانه ام بگذاري؛باهم

               قدم   بزنيم  به  خواب  عاشقي  مي روم  تا  اين  رويا  برايم  زنده  شود

                 خاطره هايم راهميشه درذهنم مرورمي كنم وهيچگاه نمي گذارم  

               خاطرههاي لحظه ديدارمان ازذهنم دور شود اين فاصله ها

                  را  با محبت و عشقم ازبين خواهم برد وكاري ميكنم

                  كه اين فاصله ها رو احساس نكني و اين است

                   برام يك خواب عاشقونه؛ خواب نگاه

                     به چشمان هم؛خواب باهم بودن

                     آري  و  اين  است  يك

                   فاصله عاشقونه

عاشقی

2roze.ir

 

عاشقی یعنی بعد از دو ساعت اس ام اس بازی با عشقت

 

 

شب که دلتنگش میشی دوباره میشینی

 

 

همون اس ام اسای تکراری رو میخونی

بدون تو...

آنطوریها هم که تو فکر میکنی نیست... شاید عاشقت بودم ،روزی!!!... ولی ببین بی
 تو،هم"زنده ام،"می خندم,زندگی میکنم...
فقط
 گاهی در این میان،"یاد شما"...زهر میکند به
 کامم زندگی را...همییییین!!!!!!!!!


 

عشق

 

همين كه عشق باشد آن هم در حوالي تو

هرچقدر هم پائيز باشد

بهاري ترين هوا سهم من است!

دیوونتم

....

نمیدونم چه رمزیه لامصـــب . . .
بعضیـــــا میگن "عزیــــــزم" انگار فحــش دادن،
ولی بعضیا به آدم میگن "دیوونـــــه" انگار دنیـــا رو به آدم دادن

دست نزن

http://s3.picofile.com/file/7463915371/1222.jpg

شیشۀ نازک احساس مرا دست نزن !

چِندشم می شود از لکۀ انگشت دروغ …!!!

آن که میگفت که احساس مرا می فهمد ….

کو کجا رفت که احساس مرا خوب فروخت

شب عشق

 

چشمان تو هر شب آسمان تیره احساسم را نورانی می کند.چه غمگینم از این رفتن

و از این روزهای سرد تنهایی و چه بیزارم که مرا از یاد خواهی برد می دانم که مرا از یاد

خواهی برد و می دانم از یادم نخواهی رفت.تو به من آموختی که چگونه عاشق شوم

وچگونه عشق بورزم ولی رفتن رو به من نیاموختی که چگونه فراموشت کنم. اما امید

زندگانیم، در جهان دو چیز را بیشتر از همه دوست دارم گل سرخ و تو را،گل سرخ را برای

تو و تورا برای همیشه.من اینجا در کنار تخته سنگی نشسته ام که روی آن نوشته بودی

(( تا ابد با تو هستم))

ولی اکنون که باد و بارون آن را پاک کرده جز تو شاهدی ندارم

سرنوشت


نہ عزیزم اونقـَבر هآ هم بیڪآر نیستَم ...


میشینَم اینجآ پآمو مینـבآزم رو پآم "سَرنوِشت" פֿـوבِش בَهَنِتـو سرویس مے ڪُنہ ...!!

متنفر بودن

چت روم 2روزه

متنفرم از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند

ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که،

تو را فرو بریزند…!

تا تو را انکار کنند…!

تا از رویـــت رد شـــوند

دلم

چت روم 2روزه


آن گوشه ی تاریـــک دلت ر| مورد حمله قرار مـــﮮ دهم !

مــو را بر تنت سـیـخ مــﮮ کنم ،

گلوله اﮮ درون گلویـت می گذ|رم ،

عرقی روی پیشانیـــت مــﮮ گذارم ! مـــن ر| ببخــــش !

دلـم، مـیـلرزد موقع نوشتن !!

دنیا همینه دیگه

چت روم 2روزه

گاهی وقتـــا یه نفـــر باعث می شه که حس کنی

چیزی که تـــو رو روی زمین نگه داشته….

جاذبه ی زمین نیست ….

خاصیت دنیاست…

که در اوج داشتن و خوشبختی

دلهره ی “از دست دادن” پر رنگ تر است…

عشق

یاد گرفتم كه عشق با تمام عظمتش تنها ۲ يا ۳ ماه بيشتر زنده نيست....

يادگرفتم كه عشق يعني فاصله و فاصله يعني دوخط موازي كه به هم نمي رسند...

ياد گرفتم كه هرچه عاشق تر باشي خيانت بزرگتري مي بيني....

ياد گرفتم كه در عشق هيچ كس به اندازه ي من وفادار نيست...

و در آخر ياد گرفتم كه هرچه عاشق تر باشي تنها تري...

عشق يعني تنهايي محض !!

عشق

بنويسيد به ديوار سكوت ، عشق سرمايه هر انسان است.
 
بنشانيد به لب ، حرف قشنگ ، حرف بد وسوسه شيطان است.
 
پس بسازيد رهي را كه كنون ، تا ابد سوي صداقت برود ،
 
و بكاريد به هر خانه گلي ، كه فقط بوي محبت بدهد!

نرفتن

11883304125102.gif

كسانی كه شما دوست دارند حتی اگر هزار دلیل برای رفتن وجود داشته باشد
هرگز رهـــــــــــــــــــــــایتان نخواهند كرد،آنها یك

دلیل برای مــــــــــــــــــــاندن خواهند یافت.

عشق یا.......

نه اسمش عشـــــــــــــق است

نــــــــــــه عــــــــــلاقه...

نـــــــــــه عــــــــادت..!

حماقـــــــــت محــــــــض است...

که 

دلتــــــــــــنگ کســــــــــی باشی

که دلش با تــــــــــو نیســــــت.!!!

بت

گاهی ندانسته ازیک نفر بتی درست میکنی...

آنقدر بزرگ...

که از دست ابراهیم نیز کاری بر نمی آید!!!!!

دوستت دارم

در وجودم چيزي هست که تو را نجوا مي کند ... 

و تنها عشق مرا رها مي کند و نور آن نگاهي ست که تو به من روا مي کني ...

 پس عشق و نور را از من دريغ نکن و بر من بتاب که بي عشق تو ؛ بي نگاه تو ؛

 بي تو رو به غروب رهسپارم  مرا به طلوعي ديگر برسان ....

******

اگر دوست داشتن تو اشتباست، پس من نمي خواهم که درست باشم و اگر زندگي کردن بدون

 تو درست است، من مي خواهم براي بقيه زندگيم در اشتباه باشم.

عشق و اعتماد

e2a0a28f9410ed7065aa4897fec16a3a-300

عشق یعنی به کسی اختیار بدی که نابودت کنه .....

 اما اعتماد کنی که این کارو نمی کنه ...!

من همون .......

من همون تنهاترینم که دلم رو به عشق تو سپردم

تو همون امید بودنی که به امید تو هنوز نمردم

 

من همون خیلی دیوونم که همیشه عاشقت میمونم

تو همون معشوق نابی که روز و شب اسمتو میخونم

 

من همون خسته ترینم که دیگه طاقت دوریتو ندارم

تو همونی که آرزومه دست تو دست گرم تو بذارم

 

من همون دریای دردم که میخوام دورت بگردم

تو همونی که اگه بخندی منم با خنده هات میخندم

 

من همون عاشق ترینم که اگه بخوای واست میمیرم

تو همون فرشته نجاتی که یه روز میای و نمیذاری من بمیرم

 

من همون بدون ماهم که حتی ستاره هم ندارم

تو همون ماه و ستارم که با تو دیگه هیچی کم ندارم

عشق

کاغذ دیواری های عاشقانه و تنهایی

عشق یعنی لحظه های التهاب

عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی همچون من شیدا شدن

عشق یعنی قطره دریا شدن

عشق یعنی دیده بر در دوختن

عشق یعنی در فراقش سوختن

کهن ترین متن فلسفی در مورد عشق

دیالوگ سومپوزیون ، یا آنگونه که در زبان های جدید اروپایی ترجمه می شود ، میهمانی (Symposium). بدون شک قلّه زندگی فکری افلاطون (Plato) و کهن ترین متن فلسفی درباره عشقیا همان اروس (ρως) است. در این اثر افلاطون با تمام قدرت فلسفی و ادبی بر ما ظاهر می شود و شاید این زیباترین نمایش عشق به صورت کامل و خدایگونه خود باشد. برای کسی که هنوز چیزی انسانی را در قلب خود احساس می کند، خواندن سومپوزیون می تواند به اندازه تمامی طول عمر ادامه داشته باشد; هربار با تجربه های جدید و لذت های یگانه که انسان را به فراتر از تجربه های انسانی پرواز می دهد و این تجربه ناب ِ ابدی بودن را در ذهن جاری می سازد. اگر به ادعّای ِ سقراط (Socrates)، تنها هنر ِ او عشق باشد ، این نماد ِ فلسفه و فیلسوف ِ کامل به ما آموخته است که فلسفه چیزی بجز عشق نیست. تجربه عشق همان فلسفه است تنها به زبانی دیگر.
عنوان این اثر در زبان یونانی Sumpósionاز فعل sympotein به معنای «نوشیدن با یکدیگر» می آید. سومپوزیون، در فرهنگ یونان باستان میهمانی است برای نوشیدن و مباحثه کردن در میان انسان های دانا. اگر ما سومپوزیون را با میهمانی های دوستانی خود مقایسه کنیم، عمق دره ای که ما را از یونانی های باستان و تجربه انسانی آن ها جدا می سازد درک خواهیم کرد. سومپوزیون، میهمانی مردمان عادی و نابالغی نیست که سعی داشته باشند تا حد ممکن مست و تهی شوند. سومپوزیون مکانی برای گفتگو با زنان زیبا و کسب ِ لذتهای حیوانی نیست. سومپوزیون، میهمانی انسان های دانا برای گفتگو درباره سئوال های انسانی و متعالی است. کارکرد شراب در سومپوزیون مستی و جنون ِ جوانی نیست. شراب ابزار ِ کسب شجاعت است زیرا که شجاعت فضیلت مردان ِ دانا برای سخن گفتن از موضوعات الهی و شریف است. این فیلوسوفوس Philosophosمستی، شرط لازم برای تحقیق ِ خالصانه الهی یعنی philosophia یا همان جستجوی دانش است. مرد، به راستی فضیلتمند است که شایسته چنین تحقیقی است زیرا این تنها اوست که می داند «زندگی ِ ناسنجیده شایسته سپری شدن توسط انسان نیست». اگرنه برای یک انسانی عامی، لذت و زندگی سرشار از مستی و دیوانگی , سعادت ِ کامل است.
دیالوگ سومپوزیون با یک نقل قول غیر مستقیم آغاز می شود. از ابتدا متوجه می شویم که ما نمی توانیم دانش مستقیمی از آن چه در سومپوزیون اتفاق افتاده است داشته باشیم مگر به واسطه روایتی که از سوی دیگری نقل شده باشد. ما برای شنیدن گفتگویی درباره عشق دعوت نشده ایم زیرا شاید این موضوع شایسته شنیده شدن توسط انسان هایی که مانند سقراط و آریستوفان دانا و متعادل نیستند نباشد. سقراط با گفتن این که خود او دعوت نشده است به ما یادآور می شود که او حتی خود را شایسته دعوت شدن در یک میهمانی برای گفتگو درباره مسائل الهی نمی داند . او خود را به میهمانی تحمیل می کند تا به ما نشان دهد که ما به طریق اولی دعوت نشده ایم. اگر سقراط ، این انسان ِ پر رمز و راز و نماد فلسفه دعوت نشده است ، ما انسان های حقیر و میان مایه نمی توانیم چیزی بجز شنوندگان این داستان ِ الهی باشیم. اما با همه این ها سقراط، ما را کاملا ناامید نمی سازد. او با گفتن این که حتی یک انسان عامی می تواند بر سر میز ِ انسانی که بسیار بالاتر از اوست دعوت شود ما را اندکی امیدوار می سازد. اما همه اینها به شرطی است که ما پیروانی فرمانبر و رام باشیم.
آن کس که می خواهد داستان ِ سومپوزیون را برای ما نقل کند دودل است. آشکار می شود که او قصد ندارد دانش – sophiaرا برای ما آشکار سازد. اما او سرانجام با تاکید ِ شخص دیگر داستان تسلیم می شود و شروع به نقل داستان می کند. او داستان را در هنگام راه پیمودن به سوی آتن نقل می کند. همین فضای ِ نقل ِ داستان به ما نشان می دهد که این روایت نمی تواند در شهر نقل شود. شهر در اینجا نماد ِ کامل ِ ناآگاهی انسان است. شهر همان غار ِ افلاطون است ؛ خالی از نور و دانش. در شهر است که انسان های عامی و میان مایه سکونت دارند. در عین حال پایان ِ داستان یکسره مبهم است. انگار که گفتگو درباره عشق آن چنان ما را جادو زده کرده است که ما در مسیرِ آتن یکسره گم گشته ایم ؛ راهی که با نقل ِ داستان عشق طی می شود جاده ای است که انتهای ِ آن ناکجا است.
شخصیت اصلی نوشته های افلاطون ، سقراط ، که همواره بر نادانی خود تاکید می کند این بار در اظهار نظری تعجب بر انگیز تنها هنر خود را عشق معرفی می کند و برخلاف سایر موارد که از گفتگو کردن اجتناب می کند این بار با اشتیاق می خواهد از عشق سخن بگوید. عشق آنقدر سحر آمیز است که این بزرگترین اندیشمند ِ تاریخ نیز نمی تواند از سخن گفتن درباره آن دوری کند : انگار که سقراط فلسفه را تنها وسیله پرداختن به دغدغه اصلی خود می داند. عشق موضوع فلسفه نیست بلکه فلسفه ابزار عشق است. فلسفه راهی است که در انتها به عشق ختم می شود.
نخستین کسی که سخن از عشق را آغاز می کند آریتودوموس است. او عشق را تنها وسیله آموختن ِ آن چه می داند که هیچ کس نمی تواند به انسان بیاموزد. عشق مانند آموزگاری است که زندگی را به انسان ِ عاشق می آموزد. انگار که زندگی بی عشق ناتمام است. از نظر او بدون عشق هیچ کس نمی تواند کاری بزرگ انجام دهد. عشق آموزنده زیبایی و شایستگی است. «اگر عاشقان و معشوقان به میدان جنگ بروند بر همه پیروز خواهند شد اگرچه تعداد آنها اندک باشد». عشق تنها عاملی است که می تواند یک انسان را به خلق کردن ِ آثار ِ فراانسانی و الهی توانا کند. تنها تجربه بشر برای اثبات درستی این سخن کافی است. بزرگترین آثار هنری و موسیق ها و کتاب های ِ جهان حاصل عشق و نیاز ِ بی نهایت به دیگری است. اینجا داستان ِ زیبای ِ عشق ِ آلکستیس(Alcestis) و آدمتوس نقل می شود تا شاهدی باشد بر یگانگی و زیبایی عشق که حتی خدایان هم در مقابل ِ عظمت و زیبایی آن سر فرود می آورند. آلکتسیس آنقدر به شوهر خود آدمتوس عشق می ورزد که با سرنوشت قرار می گذارد که در هنگام ِ مرگ ِ آدمتوس بجای ِ همسرش بمیرد. هیچ کس دیگر بجز آلکستیس حاضر نیست چنین فداکاری را متحمل شود. حتی پدر و مادر ِ پیر و رو به مرگ ِ آدمتوس حاضر نیستند برای فرزند خود دست از جان ِ خود بردارند. اما آلکستیس این سرنوشت را می پذیرد تا بجای ِ معشوق ِ خود جان بدهد. پرسفونه ، ملکه دنیای ِ مردگان آنقدر تحت تاثیر عشق آلکتسیس و عمل فداکارانه او قرار می گیرد که او را از دنیای ِ مردگان باز می گرداند تا با معشوق خود به زندگی ادامه دهد.

نقاشی مرگ آلکستیس

اما این تنها عاشق نیست که باید در پای ِ معشوق فداکاری کند. شایسته تر این است که معشوق در پای ِ عاشق فداکاری کند زیرا خدای ِ عشق در قلب ِ عاشق قرار دارد و مقام ِ عاشق بسیار والا و الهی است.اگر معشوقی در پای ِ معشوق دست به فداکاری زند عملی شایسته تحسین و احترام انجام داده است. اما باید دانست که هرعشقی شایسته ستایش نیست. زیرا عشق می تواند جلوه زمینی و حیوانی هم به خود بگیرد. عشقی که برای لذتهای ِ بدنی باشد عشق ِ واقعی نیست. عشقی واقعی است که موضوع ِ آن زیبایی ِ روح ِ و اندیشه معشوق باشد. کششی که از زیبایی ِ روح و اندیشه نشأت گرفته باشد بی پایان و ابدی است.
شاید زیباترین و سحرانگیز ترین قسمت ِ سومپوزیون افسانه ای باشد که آریستوفان نقل می کند. آریستوفان داستانی از سالهای دور را نقل می کند که در آن انسانها به شکل امروزی خود نبودند. در آن دوران انسانها چهار پا و چهار دست و دو سر داشتند. در واقع انسانها زن ها و مردهایی بودند که جفت جفت از پشت به یکدیگر متصل شده بودند. این موجودات آنقدر قدرتمند و توانا بودند که خدایان از قدرت آنها به هراس افتاده بودند و بیم آ نرا داشتند که روزی این انسان ها بر خدایان پیروز شده و خود بر جهان حاکم شوند. خدای خدایان ، زئوس ، برای آن که از قدرت آن ها بکاهد دستور داد تا آنها را مانند سیب به دو نصف کرده و در سرتاسر زمین پراکنده کنند. هر نیمه این موجودات برای خود انسانی مانند انسان های امروزی و عادی شد. اما آن لذت و عشق و نیاز ِ جاودانی و کهن هنوز در جان انسان ها باقی است. آن ها در تمام ِ عمر خود به دنبال نیمه دیگر خود سرگردانند و همه جا را جستجو می کنند تا بار دیگر به او بپیوندند. اروس یا همان خدای عشق انسان ها را در این کار یاری می دهد و واسطه ای است برای رساندن این نیمه های ِ از هم جدا شده به یکدیگر. هر دو انسانی که روزی از هم جدا شده اند اگر به یکدیگر دست پیدا کنند هیچ گاه از یکدیگر خسته و دلزده نخواهند شد زیرا آن ها جزئی از یکدیگر هستند.به همین جهت است که اگر از دو عاشق سئوال کنید برای چه به یکدیگر دلبسته اید و چه از هم می خواهید هیچ پاسخی نخواهید یافت. آن ها به یکدیگر نیازی ندارد. عشق و کشش آن ها از لذتهای بدنی سرچشمه نگرفته است بلکه نیاز ِ آنها تکاملی است که از به هم پیوستنشان حاصل می شود. آن ها نیمه های یکدیگرند و تنها با یکدیگر آرامش خواهند یافت و اگر نیمه خود را پیدا نکنند تا انتهای عمر سرگردان و بی قرار باقی خواهند ماند.


اروس و پسوخه در موزه لوور

آگاثون که میهمانی در خانه او جریان دارد سررشته سخن را به دست می گیرد و سخنانی زیبا در وصف خدای عشق ، اروس ، می گوید. از نظر او خدای عشق پاهایی زیبا دارد زیرا هیچگاه بر زمین راه نمی رود. او تنها بر دل ها و ذهن های انسان ها قدم می گذارد. او شجاعترین ِ خدایان است زیرا هیچ چیز شجاع تر از عاشق نیست. به همین دلیل است که عاشق هیچ گاه از ابراز ِ عشق خود ترسی به دل راه نمی دهد و آن را به سرعت آشکار می کند. سقراط که تمامی سخنان ِ خود را برای انتهای ِ داستان گذارده است با تایید سخنان دیگران آغاز می کند اما تاکید می کند که با تمامی این سخنان ِ زیبا هنوز هم تمامی ِ حقیقت درباره عشق گفته نشده است. او با دیگران هم عقیده است که عشق به همراه خود زیبایی می آورد. اما عشق همان زیبایی نیست. از نظر سقراط همه انسان ها در درون خود زیبایی نهفته ای دارند. وظیفه عشق آشکار کردن این زیبایی درونی است. عشق زیبایی های درون ما را نمایش می دهد. عشق پاسخ نیاز انسان به جاودانگی است. انسان با عشق طعم جاودانگی را می چشد زیرا عشق از انسان و تجربه او فرا تر می رود. عشق تنها تجربه ای در زندگی ِ کوتاه و ناپایدار ِانسان های ِ فانی است که می تواند آن ها را از زندگی عامیانه فراتر برد. گفتگوهای سحرآمیزِ سقراط آنقدر ادامه پیدا می کند که تمامی میهمانان از خوشی و زیبایی ِ گفتار ِ او مست می شوند و خواب آنها را می رباید. اما سقراط به تنهایی تا انتها بیدار می ماند و مجلس را ترک می کند.

دوستت دارم

سلام دوستان عزیز ببخشید بابت تاخیر چند روزه ام این نامه را تقدیم میکنم به تنها کسی که همیشه در قلبم جاودان است

 

همسر عزيزم
سلام اين اولين نامه من به توست. بر من خرده مگير كه چرا از بين همه راههاي نزديكتر به خانه دل تو، اين سپيدي كاغذ را پذيرفتم و اين شبه قلم را...! من از همان آغاز بودن پيماني با قلم بستم و هرگز پيمان شكن نبوده ام...زيباترين لحظه هاي زندگي مي تواند لحظه نوشتن براي يك دوست باشد. و شايد حرفهاي من حرفهاي دل هزارن چون من ديگر هم باشد و اين از دليل اول زيباتر نيز هست.
امروز مي پندارم كه ما سالهاست با هم پيمان بسته ايم. سالهاي طولاني... من ساغر بوده ام و تو ساقي! و عجب مي اي خدا بر ميكده ما هديه كرد. عجب عشقي در قلبهامان انداخت و عجب مهري در لابلاي ديوار هاي كلبه مان پنهان كرد. و ما روز و شب براي رسيدن به آن كلمه به ظاهر دست نيافتني خوشبختي تلاش كرديم... حرف زديم... خنديديم... گريه كرديم! و چه بسيار زمانهايي كه طعم شيرين آن را چشيديم و مست شديم و باز هم چه بسيار زمانهايي كه خسته از همه بودنمان بر گوشه اي كز كرديم و با خدا سخن گفتيم. ولي هر چه بود و هست را خود با ياري معشوق راستينمان ساختيم و بس!
در اين راه پر فراز و نشيب، چه روزهاي بسيار يكه از تو رنجيدم و چه زمانهاي زيادي تنهايي را با تمام وجودم چشيدم و اين نوشتن را راهي برگزيدم كه با تو بي پرده تر... راحتتر... بدون هيچ شاهدي ، حتي خودمان سخن بگويم و به تو در آغاز اين راه مي گويم كه دوستت دارم...!

تقديم به عزيزم...

 

باور كن

"عين" ، " شين" ، " قاف"

جدا از هم كه باشند

هيچ خاصيتي ندارند!

اما در كنار هم، معجزه مي آفرينند.

درست مثل من و تو !!!

ملانصرالدين...!!!

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم.
دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟
ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم،
که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود!
به شیراز رفتم : دختری دیدم بسیار تیزهوش و دانا ، ولی من او را هم نخواستم ،
چون زیبا نبود!
ولی آخر به بغداد رفتم و با دختری آشنا شدم که هم بسیار زیبا و همینکه ، خیلی
دانا و خردمند و تیزهوش بود . ولی با او هم ازدواج نکردم!
دوستش کنجاوانه پرسید : چرا ؟
ملا گفت : برای اینکه او خودش هم به دنبال چیزی میگشت ، که من میگشتم!!
 
نتيجه اخلاقي:
هیچ کس کامل نیست!!!
اینگونه نگاه کنيد...
 
مرد را به عقلش نه به ثروتش!
زن را به وفايش نه به جمالش !
دوست را به محبتش ،نه به کلامش!
عاشق را به صبرش نه به ادعايش!
مال را به برکتش نه به مقدارش!
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش!
اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش !
غذارا به کيفيتش نه به کميتش !
درس را به استادش نه به سختیش !
دانشمند را به علمش ،نه به مدرکش! 
 مدير را به عملکردش نه به جایگاهش!
نويسنده را به باورهايش نه ،به تعداد کتابهايش !
 شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش!
دل را به پاکی اش نه به صاحبش !
 جسم را به سلامتش نه به لاغریش !
سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش !
 
 
 

داستان کوتاه وعاشقانه

سلام دوستان عزیز بهتون پیشنهاد میکنم این داستان را تا اخر بخونید پشیمون نمیشید

ماجرای عشق پاک یک مرد

روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.

"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .

حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . "

کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."

اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.

اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ي من آن قدر بی‌شرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! "

 

بقیه در ادامه مطلب

ادامه نوشته

باران ببار

اشک در چشمان وبغض در نگاه می نویسند.می خواهند غم هایشان در دل تاریخ جای گیرد.

می خواهند که غم خود را بنویسند ، می خواهند بگویند برای چه گریستند.

باران ببار تا اشک بر روی گونها خشک نمانند تا که غم ها بروند.

باران ببار تا خوشی برای تسکین غم هایم باشی.

باران ببار تا آمدنت را بهانه ای برای لحظه ای دلخوشی برای دلم کنم.

 

دلم همچون بیابانی خشک است که سبزه در آن نایاب

است ، کسی جرات حرکت یا آمدن در دلم را ندارد.

عمر می گذرد نمیدانم که این همه نوشتنها تاثیری بر روی کسی داشت یانه.

عمرم می گذردو حسرت با نگارم بودن را در دل هنوز دارم.

سیاهی کاغد هایم به اندازه سیاهی تنهایی دلم نیست.

عمر می گذرد حسرت لبخند زدن با عشق در دلم خانه کرد.

جوانی ام در حالگذر است و نشد نگاهی پر معنا بر چپشمان نگارم کنم.

اگر غم و آرزوها که با انسان که در گور می رود آن ها حجمی داشتند نمیدانم قبرم چقدربود.

پروانه ای پر نمی زند کسی حالی از ما نمی گیرد. رفیق تنهاییهایم تنهایی بوده است و هست.

بعد عاشقی شب زنده دارشد ه ام شب ها بافکر و خیال او می خوابم کسی که از من دوراست.

این همه کاغذ برایت سیاه کردم این همه اشک ریختم ، نگاه زندگیم را پر ازمعنای تو کردم

اماحس نکردم که کسی

دوستم دارد.

دوست داشتم بر گردی .از همه چیز برایم بگذری هرچند که ناچیزم اما دنیای برایت می ساختم .

 هر چند دنیایدلم من بی زرق و برق است . رودخانه اش اشک هایست که تا به حال  ریختم.

دریای آن غم و ساحلش تهایی.

دنیای من روزی نداردروزهایش از سیاهی غم تاریک شب ها نیز سیاه است.

در دنیای  من مادیات جایی ندارد چیزی یافت نمی کنی .پس باید از همه چیز بگذری.

اما خود با عقل ناقص که حساب می کنم می بینم ارزشی در امدن نیست پس همان جا بمان.

اما دلی دارم که هر روز برایت دعا می خواند . می خواهد هر ثانیه بداند که چه می کنی

آیا امروز به او فکر کردی.

دلی دارم که هر روز دعا می کند تا یک بار تو را ببیند تا نگاهی به تو اندارد تا با چشم به

 تو بفهماند که چقدر دوستت دارد.

هر چند خبری از تو نیست، حتی سراغ تنهاییهایم را نمی گیری. عیبی نیست به یاد بودن کسی

که تو را نمیخواهد عادت است.

یا فاطمه زهرا

در ماتم یاس کبود آسمان هم تپید

آن قد چون سرو علی چو کمانی خمید

آن فاتح خیبر وخندق سرا پا وجود

چون شمع بسوخت وبس ناله وافغان کشید  

آن شاخه یاس نبی بین دیوار ودر

فریاد یابن الحسنش عرش اعلا رسید

آن کوثر حق که عطا کرده برنبی

آماج غلاف ولگد شد بدستی پلید

از ضربه دست عدو در شگفتم چنین

هم محسن نو گل او پشت در شد شهید

روز دلمرده من

منتظرم هر چه زود تر تمام شود.......دنیا را می گویم!

دقت کرده ای زندگی چقدر سخت شده است؟!!؟! دوران کودکی خیلی بهتر بود!

حداقل میشد جیغ کشید ، میشد جلو همه گریه کرد! حتی میشد شیطنت کرد و حرفهای بد زد چون همه میگفتند بچه س نمیفهمه!

کاش میشد دوباره به دوران کودکی برگردیم درست همان زمانی که هیچ تعلق خاطری نداشتیم،همان روزهایی که به مدرسه می رفتیم و از آبخوری با دست آب میخوردیم !

آره همان دورانی که هیچ مسئولیتی نسبت به هیچ کس نداشتیم و پایبند هیچ چیزی نبودیم!

همان هفته ها و ماه هایی که از همه چیزش لذت می بردیم!زمانی که با خریدن یک توپ قرمز یا همان عروسک مو طلایی، پشت ویترین مغازه ای دلمان خوش بود و با یه باطری گذاشتن درونش تا شب ذوق مرگ بودیم!!

حالا چطور؟ دلمان به چه خوش است؟ نکند باید دلم به حضور مبهم و عجیب تو خوش باشد ؟! یا شاید نیم نگاهی که از روی هوس می اندازی؟! نگو که دوستم داری که دروغ محض است!!! آنقدر گول خورده ام که دیگر سیرم نیازی به خوراک ندارم!

از کنارت میگذرم! در حالیکه از گوشه چشم به همدیگر نگاه می کنیم! تو چیزی را زیر لب زمزمه میکنی و من نمیدانم چه میگویی!؟! همانند غریبه ای آرام از کنار هم عبور می کنیم! نه تو من را میشناسی نه من تورا !

آری!!! تمام شد هر چه بود! من دیگر کودکی ساده نیستم و دیگر به کودکی شیرینم باز نمیگردم !باورت میشود پایان یافت؟ به همین سادگی! در یک چشم به هم زدن از فرشته ای که ساخته بودم دل بریدم !

بگذار در اوج از یکدیگر دور شویم نه زمانی که همانند کابوسی برای همدیگر زجر آور شدیم!!!  

دیوانگی محض

دلبستم به قلب بی وفای تو ، تنها من بودم که سوختم در راه عشق تو

تنها من بودم که با قلبی پر از حسرت اینک تنها مانده ام و هیچ نفسی ندارم

مثل برگی خشکیده ام ، هیچگاه خودم را اینگونه پریشان و خراب ندیده ام

مثل ستاره ای خاموشم ، حس میکنم در دنیا نیستم و بی هوشم

مثل کویری خشک  آرزویم قطره بارانی از جنس محبت است

این روزگار من است ، قلبم به چه روزی افتاده است

نمیخواهم بشنوم نوای دلم را ، نمیخواهم به یاد بیاورم گذشته ی پر از غمم را

نمیخواهم تکرار خاطره ها را ، بگذار اینگونه باشد  

که نه من تو رامیشناسم و نه قلبم تو را

بگذار  با خودم بگویم که هیچ اتفاقی نیفتاده ، با شکست روبرو نشده ام ،  

یا تا به حال عاشق نشده ام!

کاش میشد خاطره ها میسوخت ، لحظه هایی که سرم بر روی شانه هایت بود ،

دستم درون دستهایت بود ، لحظه هایی که در کنارت قدم میزدم ،  

هر شب با صدای تو به خواب میرفتم ،

کاش میشد همه اینها از خاطرم محو میشد ، تا دیگر دلم در حسرت آن روزها  

نمیسوخت ، قلبم چشم به آمدنت نمیدوخت

یعنی میشود همه چیز را از یاد ببرم ، یعنی میتوانم فراموشت کنم ؟

یعنی میتوانم برای همیشه بی خیالت شوم ، آرام باشم و آرام  نفس بکشم

مدتیست بدجور حالم خراب است ، فکر کنم دیوانگی محض است  

که هنوز قلبم عاشق قلب بی وفای تو است 


عکس های عاشقانه Www.Pix98.CoM


آرزو دارم که قشنگترين گل سرخ دنيا را بچينم

و بر برگ های آن قطره ايی از خون خود را بچکانم

و آن را به محبوبم هديه کنم

تا زمانی که گل را مي بويد نفسش خون مرا گرم کند



به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم و

دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

باور کن که دوستت دارم ای تنها بهانه برای زنده بودنم ،  نفس کشیدنم دوستت دارم ....




دنیای من دوستت دارم.... ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ، به لطافت باران بهار دوستت دارم....

ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام دوستت دارم....

ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم دوستت دارم....

ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام دوستت دارم....

ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام دوستت دارم


عکس های عاشقانه Www.Pix98.CoM

 

یاد گرفتم بی تو بودن و خود را در کنارتو حس کردن رو

یاد گرفتم از دل گفتن و از دل شنیدن رو

یاد گرفتم از تو الفبای عاشقی رو

یاد گرفتم بی بهانه گریه کردن رو

یاد گرفتم دیدن قشنگی ها و ندیدن هر چی غیر تورو

یاد گرفتم..... یاد گرفتم......یاد گرفتم اما.....

فراموش کردنت رو هرگز یاد نخواهم گرفت

عکس های عاشقانه Www.Pix98.CoM


آنقدر از تو میگم که اسم تو توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه اونقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق بعد مجنون یه نفر صاحب بشه و پیدا نشه تـــو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه تو مگه عمرمنی که دم و باز دمم تو رو فریاد میزنه فقط تو رو داره فریاد میزنه تو هوای تازه زندگی هستی که تو قصر آرزوهایمنشستی تو همون معجزه و لطف خـدایی که طلـسم ناامـیدیمو شکستی .میون گلـها نرو سخـت پـیداکردنت آخـه تو خودت گـلی چقـدر قشنگ دیدنت

 



عکس های عاشقانه Www.Pix98.CoM

چشمانم وا نميشود و من باز مثل هميشه همنشين هميشه غمگين شمع و پروانه ميشوم.تو کجايي که هر لحظه پژمرده شدن ولحظه لحظه اب شدنم را ببيني چرا که هجران تو برايم بسي سخت و عذاب اور بارها از خودپرسيده ام که چه مي شد اگر مي بودي و من بودن با تو را مي اموختم و ياد مي گرفتم که چون تويي رادوست بدارم و انگاه نياز چه معني داشت جز يک واژه ي غريب ...و اکنون پس ازمدتها ياد تو چون پتکي است که بر سرم مي کوبد تا از ياد ببرم انچه که بودم و انچه که امروز هستم . ياد دستهايت که براي پرستوها اشيانه بود يا چشمانت که تمام غربت دنيا در قرنيه ي بي نظير انها نهفته بود , ياد صدايت که هر گاه سخنی مي گفتي جان دوباره بر مي گشت و قلب دوباره مي لرزيد , ياد اغوشت که هرگز ماوايي به گرمي و لطافت وامنيتش نديدم و نخواهم ديد پس میمانم تا  آخرش ! آخرش همان لحظه اي است که مي فهمي تنها تو رامیخواستم آخرش همان روزيست که خواهي فهميد چقدر تو را دوست داشته ام آخرش همان لحظه اي است که خواهي فهميد از عشقت مرده ام سنگینی نگاهت را مدتها است که حس نکرده ام  من مبهوت ماندم که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ایم!؟من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید دیگر زبانم ازگفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگرنام تو را قلم می زنند


عکس های رمانتیک Www.Pix98.CoM

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.

من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي کوچک، برايش يک خاطره باشد.او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد

از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم.تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟ آيا او بيشتر ازمن براي تو گريسته است؟؟  نه... هرگز...هرگزولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...

يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين من و تو،...کاش بازهم می توانستم که بگویم عاشقانه دوستت دارم تا ابد

 


عکس های عاشقانه Www.Pix98.CoM



love is something silent , but it can be louder than anything when it talks
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلند تر خواهد بود



love is when you find yourself spending every wish on him
عشق آن است که همه خواسته ها را برای او آرزو کنی



love is flower that is made to bloom by two gardeners
عشق گلی است که دو باغبان آن را می پرورانند



love is like a flower which blossoms whit trust
عشق گلی است که در زمین اعتماد می روید



love is afraid of losing you

عشق یعنی ترس از دست دادن تو



no matter what the question is love is the answer
پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد



when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough
وقتی هیچ چیز جز عشق نداشته باشید آن وقت خواهید فهمید که عشق برای همه چیز کافیست



love is the one thing that still stands when all else has fallen
زمانی که همه چیز افتاده است عشق آن چیزی است که بر پا می ماند



love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it
عشق مثل هوایی است که استشمام می کنیم آن را نمی بینیم اما همیشه احساس و مصرفش می کنیم و بدون ان خواهیم مرد

 

 

آدم

  


آدما از آدما زود سیر می شن


آدما از عشق هم دلگیر می شن


آدما رو عشقشون پا می ذارن


آدما آدمو تنها می ذارن


منو دیگه نمی خوای خوب می دونم


تو کتاب دلت اینو می خونم

آرامش خیال می دهد.....

 


 



سفر کردم به شهر بی ستاره
که گفتم شاید اونجا غم نباره
ولی دیدم که غم اونقدر زیاده
که هر جا پابذارم غم بباره
گرفتم چتری روی سرم زود
ولی غم کرده اونو پاره پاره
نفهمیدم که جنس غم چی بوده
که چتر من به زیرش زاره زاره
درست کردم با عشقت جون پناهی
چنین ابر غمو کردیم بی چاره

من و تو

 

عاشقانه ای برای تو

 

مشاهده در ادامه مطلب

ادامه نوشته

دوستت دارم تا همیشه

 

دوستت دارم تا همیشه

دیر زمانی است که از رفتنت گذشته و چه سخت است انتظار ی که به  پایان نخواهد رسید
انتظاری که امید در آن نیست
انتظاری که درکش مبهم است امیدی نیست و باز هم شاید امیدی هست اگر نبود تحمل ندیدنت سخت تر از این بود که هست
دلم برای لحظه های با تو بودن تنگ است
برای دیدنت
دلم تنگ است
عشقم
کاش …
دیگر نمی توانم نه دیگر توان نوشتن ندارم اثری که از دل به دستانم رسیده نیرویم را می گیرد
در عجبم از صبری که خدایمان می دهد فکر می کردم بدون تو نابودم ولی باز هستم و خواهم بود
کاش آرامشت را بر هم نزنم که من صبرم به خاطر آرامش توست
ناله هایم را بی پاسخ نگذار
با من سخن بگو …
دوستت دارم تا همیشه

دوستت دارم

 

برای تو مینویسم برای تو مینویسم از اعماق احساسم

مینویسم تا بدانی تپش قلبم در سینه به خاطر توست

برای تو مینویسم که بدانی تو بودی ان یگانه عشقی که

در لابه لای خرابه های قلبم لانه کرد.و از انها گلستانی

جاودانه ساخت.برای تو مینویسم تا بدانی دوریت برای من

مثل دوری ماهی از اب است و دوری کبوتر از اسمان

برای تو می نویسم دیگر از عشق وجودم

با فریادی خاموش که در لابلای هیاهوی عشق

گم شده.برای تو مینویسم ای عزیز دوست داشتنی

ای بهترینم.ای همه زندگیم.

دوستت دارم .

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

عشق واقعی به این می گن بعضی ها یاد بگیرن

عاشقانه

جملگی در حكم سه پروانه‌ایم
در جهان عاشقان، افسانه‌ایم
اولی خود را به شمع نزدیك كرد
گفت: آی، من یافتم معنای عشق
دومی نزدیك شعله بال زد
گفت: حال، من سوختم در سوز عشق
سومی خود داخل آتش فكند
آری آری این بود معنای عشق ...
....................................
آنگاه که خنده بر لبت میمیرد                    

                                           چون جمعه پاییز دلم میگیرد

دیروز به چشمان تو گفتم که برو

                                           امروز دلم بهانه ات میگیرد


روزم چون شب و شبم چون شبی بیمار است

قلبم تابناک و لبریز از ندانستن هایم

هوا هوای غم است

هولناکترین فاجعه در راه است

بادبانهارا بکشید لنگرهارا بردارید

چه فرق میکند همه جا شب است

فردا صبح هم شب است

پس حرکت خواهیم کرد

من با سرزمین های دوردست آشنایم

باید رفت...... باید رفت.............

یه غمگین

گاهی وقتا اینجوری خیلی بهتره ...

فقط




مـــن فقط برايــــ خودم هستمـــــ.... 


خودِ خودمـــــــــ ـ ـ ـ ...


 نه زيبايم و نه عروسکي و نه محتــــــاج نگاهي..... 


براي تو که صورتــ ـــهاي رنگ شده را مي پرستـــي...


 نه سيرتــــــ آدمها را ..


 هيـــــچ ندارمــــــ....... 


حوالي من توقفـــ ممنـــــــــوع استـــ.....






روزگار بی وفا

چقدر سخت است منتظر کسی باشی

که هیچ وقت فکر آمدن نیست!!!

*************************

بذاز خيال كنم هنوز ترانه هامو مي شنوي

هنوز هوامو داري و هنوز صدامو مي شنوي

 بذار خيال كنم هنوز يه لحظه از نيازتم

 اگه تموم قصه مون  هنوز ترانه سازتم

بذار خيال كنم هنوز پر از تب وتاب مني

 روزا به فكر ديدنم شبا پر از خواب مني

 بذاز خيال كنم تو دل تنگيات

 غروب كه مي شه ياد من مي يفتي

 تويي كه قصه طلوع عشق

 گفتي و دوست دارم و نگفتي

 بذار خيال كنم منم اون كه دلت تنگ براش

 اوني كه وقتي تنهايي پر مي شي از خاطره هاش

 اون كه هنوز دوسش داري

 اون كه هنوز همنفس

 بذاز خيال كنم منم اوني كه بودنش بسه

 دوباره فال حافظ ودوباره توي فالمي

 بذار خيال كنم بذار اگر چه بي خيالمي

 بذاز خيال كنم تو دل تنگيات

 غروب كه مي شه ياد من مي يفتي

 تويي كه قصه طلوع عشق

 گفتي و دوست دارم و نگفتي

گمراه


       در نیست....

       راه نیست......    

       شب نیست........       

       ماه نیست.........

       نه روز      

       نه آفتاب

       ما بیرون زمان ایستاده ایم     

       با دشنه های تلخی در گرده هایمان

       هیچ کس با هیچ کس سخن نمی گوید     

       که خاموشی با هزار زبان در سخن است

       در مردگان خویش نظر می بندیم با طرح خنده ای       

        و نوبت خود را انتظار می کشیم بی هیچ خنده ای...


        از طرف تمنــــــــــا

زندان فعلي مجلل و زيباي حسني مبارك

زندان فعلي مجلل و زيباي حسني مبارك

حسنی مبارک، رئیس جمهور سابق مصر در حال حاضر در شهر شرم الشیخ تحت بازداشت خانگی است. اما چه زنداني...

 



شاید او در حال حاضر از محاکمه شدنش ترس دارد، اما در این خلال، در یک خانه ی بسیار زیبا در حال زندگی کردن است.این ویلا دو طبقه می باشد و در طبقه ی همکف آن ، اشپزخانه ای 4 تا 5 متری وجود دارد و هچنین دارای یک پذیرایی بزرگ می باشد.







چون چراغ لاله سوزم در خیابان شما

چون چراغ لاله سوزم د رخیابان شما
ای جوانان عجم! جان من و جان شما۱

غوطه ها زد در ضمیر زندگی اندیشه ام
تا به دست آورده ام افکار پنهان شما۲

مهر و مه دیدم، نگاهم برتر از پروین گذشت
ریختم طرح حرم در کافرستان شما۳

تا سنانش تیزتر گردد، فرو پیچیدمش
شعله ای آشفته بود اندر بیابان شما۴

فکر رنگینم کند نذر تهیدستان شرق
پاره ی لعلی که دارم از بدخشان شما۵

می رسد مردی که زنجیر غلامان بشکند
دیده ام از روزن دیوار زندان شما

حلقه گرد من زنید ای پیکر آب و گل!
آتشی در سینه دارم از نیاکان شما۶

پانوشت:
۱- چراغ لاله: نوعی چراغ با شوعدان که شیشه ای بلند و استوانه ای و تقریباً شکل گلبرگ های گل لاله دارد، عجم: غیر عرب، ایرانی
۲- ضمیر: باطن
۳- پروین: خوشه ی پروین، صورتی فلکی مرکب از شش ستاره ی قابل رویت و چندین ستاره ی دیگر که با چشم دیده نمی شود
۴- سنان: سرنیزه
۵- بدخشان: منطقه ای در افغانستان امروزی که لعل معادن آن بسیار مشهور است
۶- زیور عجم

پلنگ و ماه

 

خیال خـام پلنگ من ، به سوی مــاه جهیدن بود
و مـاه را زِ بلندایش ، به روی خاک کشیـــدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دسـت رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من ، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری ، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز ، به یکدگــر نرسیدن بود

اگــرچـــه هیچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا
بهـــار در گــل شیپـوری ، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه ، بهانــه ‌اش نشنیـــدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی ، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفــس می‌بافـت ولی به فکر پریدن بود

تمنا

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگِه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

امید

من چقد خوشبختم که به او دل دادم

بی هراس و تردید ، باورش می دارم

چه دلی داشت ز من ، نتوان باور کرد

گله هایی می کرد که توانم کم کرد

دوری چند روزه ، چقدر آزارش داد

که غریب و آشنا ، نام مجنونش داد

آن همه شادابی ، از وجودش دست شست

نا امیدی و درد ، روح او را آشفت

گفت که من چون آبم ، او وجودش تشنگی

حس و حال عشق او ، آخر آشفتگی

یعنی او تا این حد به دل من دل بست

که به روی هر کس راه عشقش را بست

حاصل این دوری ، باور قلبم بود

قلب پر دردی که ، در برش سخت آسود

آرزوی وصال

و عشق هدیه ایست جاودانی .

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو میکنم و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان میگذارم .

نسیم اشکی که در نگاهت موج می زد ، بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم ، و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد .

در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم .

به آفتابگردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجودتو سر از خواب بر می دارم .

و خوب می دانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان درهم فرو می ریزد ، و جوانه های نا شکفته امیدم به دور از تو می خشکند .

اما با این اوصاف میدانم ، قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد.

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم ؛ با همین قلب کوچک ، به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم   . . .

روزگار

 

تمام عمر بستیم و شکستیم

بجز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ

نفهمیدیم به دنبال چه هستیم

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

چه رنجی از محبتها چشیدیم

برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در این همه چشم

ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم

سبکبالان ساحلها ندیدند

بدوش خستگان باریست دنیا

مرا در اوج حسرتها رها کرد

عجب یار وفاداریست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواریست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا

عجب یار وفاداریست دنیا

عجب دریای طوفانیست دنیا

عجب آشفته بازاریست دنیا.....

 

عشق

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

In Love Forever

 


There's an angel crying up in Heaven tonight,
And I've got the Devil in my heart,
Because I keep saying things that I don't mean,
And it's tearing us apart;
There's a wild wind blowing in the desert tonight,
Oh how I long to feel the rain,
And let it wash away these lonely tears,
And bring us back again,
'Cos it's a different world when I look into your eyes,
You're the nearest thing that I have seen to Paradise,
And I know with you I will be in love forever;
There's a stranger waiting deep in every heart,
To say the crazy things we say,
But I promise you he won't be back,
To steal your dreams away;
So come up close and put your sweet hand in mine
I'm going to hold you all night long,
And if you wake up I will be here,
To tell you that I love you;
'Cos it's a different world when I look into your eyes,
You're the nearest thing that I have seen to Paradise,
And I know with you I will be in love forever;
Yes, it's a different world when I look into your eyes,
You're the nearest thing that I have seen to Paradise,
And I know with you I will be in love forever,
Yes I know with you I will be in love forever,
In love forever

 


آموختیم که

من عشق را از انعکاس مهتاب در حوض مادر بزرگ آموختم

 

من ایثار را از قلب خورشید در آسمان صحرا آموختم

 

من زندگی را از امواج طوفانی شب دریا آموختم

 

من محبت را از قطره های باران بر علفزار آموختم

 

من صداقت را از یک رنگی ابر های سفید آموختم

 

من وفا را از کبوتران بر شاخه های خشکیده آموختم

 

من گذشت زمان را از چشم های منتظر آموختم

 

من عطش را از چکاوک های خانه همسایه آموختم

 

من ایمین را از کودکان معصوم آموختم

 

و من آموختم هر چه را که می خواهم فقط از معبود یکتا بخواهم


داستان های کوتاه اما جالــــــــــــــب

داستان کوتاه خواندنی قدرت بخشش

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.

روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.

بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود.

مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید

از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد

مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود،

از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند

راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد

تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:

«خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است،

اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى.

اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى . . .

 

ادامه نوشته

عاشقانه

 

یادم هست . . . یادت نیست . . .

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست  / روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

ناله ی ناخوش از شاخه جدا ماندن من / در شب آخر پرواز خطر یادت نیست

تلخی فاصله ها نیز به یادت مانده ست  / نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

یادم هست …. یادت نیست

خواب روزانه اگر در خور تقدیر نبود / پس چرا گشت شبانه ، دربه در،یادت نیست

من به خط و خبری از تو قناعت کردم / قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید / کوزه ای دادمت ای تشنه, مگر یادت نیست

تو که خود سوزی هر شب پره را می فهمی / باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل / آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست …. یادت نیست

زندگی میگذرد . . .

سال ها دل غرق آتش بود و خاکستر نداشت

بازکردم این صدف را بارها گوهر نداشت

از تهیدستی قناعت پیشه کردم سال ها

زندگی جز شرمساری مایه ای دیگر نداشت

هرکجا رفتم به استقبالم آمد بی کسی

عشق در سودای خود چیزی از این بهتر نداشت

بارها گفتی ولی از ابتدای عاشقی

قصه سرگشتگی‌هایت مگر آخر نداشت

سالها بر دوش حسرتها کشیدم بار عشق

هیچ دستی این امانت را ز دوشم برنداشت

کاش می آمد و می دیدم که از خود رفته ام

آنکه عاشق بودنم را یک نفس باور نداشت

آسمان یک پرده از تقدیر را اجرا نکرد

گویی از روز ازل این صحنه بازیگر نداشت

ناله ما تا به اوج کبریا پرواز کرد

گرچه این مرغ قفس پرورده بال و پر نداشت . . .

بی واسطه

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

                               **************************************                             

نیست در این گفته من سوسه ای

گر تو به من قرض دهی بوسه ای

بوسهء دیگر سر آن مینهم

لحظه دیگر به تو پس میدهم

***************************************

بوی تو را نسیم سحر میدهد به من

یک نامه از تو ، حال دگر میدهد به من

هر شب در آرزوی تو پرواز میکنم

پروانه خیال تو پر میدهد به من

ما را ز راه دور به آغوش خوانده ای

خود مژده ی تو ، شوق سفر میدهد به من

ای نازنین غمزده ! هرگز به یاد ما –

گریان مشو که باد ، خبر میدهد به من

هر واژه را به عشق تو در رقص آورم

جانا غم تو روح سفر میدهد به من

در باغ جان ، نهال خیال تو کاشتم

اکنون به شکل اشک ، ثمر میدهد به من

گفتی دعا کنم به تو در حال جذبه ها

این حال را دعای سحر میدهد به من

ببین

 

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل

سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن

هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده

بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد   .

اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري

، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم

شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ،

مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار  .  روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم !

ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم

زنده باشي تا هميشه  .  تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم

برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم

واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت

ميسوزم تا هميشه  . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني  .

چند حرف تنهایی

خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند حیف من زاده ی امروزم. خدایا جهنمت فرداست پس چرا امروز می سوزم.

.

هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت: ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم.

.

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت است و گاه نگاه غریبه! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگر نگاه کنیم.

.

عشق یعنی قطره قطره آب شدن، در وفــور اشـک یار گریان شدن، عشق یعنی بر دلی چیره شدن، دست از جان شستن و مـجنون شدن، عشق یعنی در حضور باران طوفان شدن، در کنار قاصدک رقصیدن و پرپر شدن، عشق یعنی در عمیق قلب یار ساکن شدن، بر دامان وی افتادن و بی جان شدن، عشق یعنی در پی باد رفتن و راهی شدن، از فراز کوه ها بگذشتن و پیدا شدن.

.

 گل زرد چرا رنگ منی افسرده و دلتنگ چرا مثل منی من عاشق اویم که رنگم شده زرد تو عاشق کیستی که هم رنگ منی.

.

بارون نباش كه با التماس خودت رو به شیشه بكوبی، ابر باش كه همه منت باریدن تو رو بكشن.