این هـــــــــــــــم شد زنــدگی ؟

 

تصور کنید آسفالت خیابانی خوب نباشد. بسیاری از افراد از آن عبور می‌ کنند، اما تعداد کمی هم ممکن است ذهن ‌شان همیشه درگیر شود که این چه وضعیتی است. یعنی در واقع همیشه احساس فشار و نارضایتی می کنند. این افراد خلق‌ گرفته ‌ای دارند و احساس رضایت نمی ‌کنند. حالا اگر در زندگی این افراد تحقیق کنید متوجه می ‌شوید که وجوه مثبت نیز وجود دارد، اما به آن ها توجهی نمی ‌کنند، به ‌طور مثال ممکن است از شغل مناسبی برخوردار باشند، اما این شغل نیز نمی‌ تواند رضایت‌ خاطرشان را فراهم کند. در حقیقت چنین افرادی نمی‌ توانند خوبی ‌ها را ببینند. اگر از این افراد بخواهید گذشته‌ شان را تعریف کنند، فقط اتفاقات ناگوار را به یاد می ‌آورند و چشم‌ شان را روی موفقیت‌های زندگی‌ شان می ‌بندند و می ‌گویند پس از این رویدادهای تلخ، دیگر روی خوش ندیده‌اند.

این گفتگو با دکتر سید سعید صدر، روانپزشک، درباره ویژگی‌ های روانی همین افراد است.
آیا اصلا این افراد موفق به تغییر شرایط زندگی خود می ‌شوند؟

انسان‌ هایی موفق به تغییر شرایط زندگی خود می ‌شوند که از نظر روانی، سالم باشند، اما چون این افراد کج ‌خلق و ناراضی هستند، امکان تغییر شرایط را نخواهند داشت و دایم خودشان را سرزنش می ‌کنند و با خودشان می ‌گویند که چرا از توانایی و لیاقت کافی برخوردار نیستند و این مشکلات را به جامعه نسبت می ‌دهند. جالب است بدانید که این ها همان افرادی هستند که شانس مهاجرت ‌‌شان نسبت به افراد دیگر افزایش می ‌یابد، یعنی از جامعه خودشان ناراضی هستند و به کشورهای دیگر مهاجرت می ‌کنند.
اگر مهاجرت کنند به آرزوی شان می‌ رسند؟

الزاما این ‌طور نیست. این افراد هنگامی که به کشور دیگری مهاجرت می ‌کنند، چون شهروند اصلی آنجا نیستند، بار اضافی آن کشورها به شمار می ‌روند. از طرف دیگر اغلب این افراد توانایی خاصی هم ندارند. به همین دلیل می ‌گویند چون غریبه هستند، کسی تحویل‌ شان نمی‌ گیرند و باز هم احساس رضایت نمی ‌کنند.
تحلیل جالبی کردید اما بالاخره شرایط ناگوار برای هر کسی روی می‌ دهد. چه‌ طور می ‌توانیم با این شرایط کنار بیاییم؟

اگر دچار شرایط ناگوار هستید، سعی کنید چند مشکل را با هم تحمل نکنید، زیرا حل چند مشکل به‌ طور هم‌ زمان، کار آسانی نیست. به همین دلیل فقط به مهم‌ ترین مشکل فکر کنید و پله‌ پله آنها را حل کنید.

هنگامی که شما بتوانید یک مساله را حل کنید، امیدوارتر به سراغ بقیه مشکلات خواهید رفت، چون با خود می‌ اندیشید که چقدر راحت، مشکل قبلی را حل کردم.
آیا افرادی که افسرده هستند با خانواده خود نیز دچار مشکل می ‌شوند؟

بله. چون این افراد توان حل مشکل را ندارند، خانواده خود را هم تحت فشار قرار می ‌دهند.

این نکته را فراموش نکنید که خلق و خو مسری است، یعنی اگر شما انسان شادی باشید، می ‌توانید خانواده خود را نیز شاد کنید، و برعکس افراد غمگین می‌ توانند خانواده‌شان را دچار تنش و اضطراب کنند.
دلیل تاثیرگیری خانواده از فرد افسرده چیست؟

افرادی که زیر یک سقف زندگی می ‌کنند و تحت عنوان خانواده نامیده می ‌شوند، با یکدیگر روابط عمیق عاطفی دارند و به دلیل سرشت یکسان، بار ژنتیکی مشابه و رفتار نزدیک به هم روی یکدیگر تاثیر گذارند. به همین دلیل ارسال موج منفی (مثل افسردگی) می‌ تواند به احساس فقدان رضایت از زندگی تبدیل شود و خانواده را تحت تاثیر قرار دهد. در چنین خانواده‌ هایی پدر غر می ‌زند، مادر غر می ‌زند و فرزندان نیز از پدر و مادر ناراضی ‌اند، در نتیجه یک گروه بیمار می ‌شوند که نیازمند امداد درمانی هستند.
پله های موفقیت
درباره درمان این افراد چگونه می ‌توانیم اقدام کنیم؟

احساس فقدان رضایت، اگر بیماری آشکار روان ‌پزشکی باشد قابل درمان است، در غیر این صورت خانواده درمانگرها می‌ توانند این افراد را درمان کنند.
چگونه؟

خانواده درمانگرها به این افراد نشان می ‌دهند که آن ها در گذشته چه موارد مثبتی داشته‌ اند، هم ‌اکنون چه نکات مثبتی دارند و در آینده نیز به چه نکات مثبتی دست پیدا خواهند کرد. این موضوع باعث می شود که نسبت به وضعیت موجود و آینده احساس امیدواری کنند و دید مثبت بیشتری پیدا کند. ما به فرد می‌ گوییم اگر شما تعدادی مشکل جدی دارید، اما چند نکته مثبت هم دارید و با استفاده از همین نکات مثبت می ‌توانید بخشی از مشکلات زندگی خود را کمرنگ کنید و در نتیجه احساس رضایت بیشتری داشته باشید؛ مثلا اگر کسی به دلیل بیماری دخترش ناراحت باشد، به او می گوییم، ببین دختر فلان شخص بیماری ندارد، ولی مشکلات تحصیلی دارد یا در روابط بین ‌فردی‌ اش دچار مشکل است، بنابراین فقط دختر شما دچار مشکل نیست.
در واقع نکات مثبت زندگی افراد برجسته ‌تر می‌ شود؟

دقیقا همین ‌طور است. این دید مثبت پرورش پیدا می ‌کند و فرد چشمانش را بهتر باز می ‌کند و بهداشت روانی او تامین می ‌شود.
برای تحقق بهداشت روان در جامعه نیازمند چه ابزاری هستیم؟

یکی از بهترین شیوه ‌ها دسترسی آسان به سیستم رفاهی است که این ابزار اجرایی بیشتر در دست سیستم اجرایی کشور است.
آیا هم ‌اکنون برای ارتقای بهداشت روان از امکانات موجود به خوبی استفاده می ‌کنیم؟

جواب این سوال‌ تان منفی است، زیرا اگر استفاده ی درستی می ‌کردیم، جامعه ی ما این ‌قدر از نظر روان ‌پزشکی آسیب ‌پذیر نبود.

در حال حاضر مشاهده می ‌کنید که افراد جامعه، با یک تلنگر دچار مشکل می‌ شوند. این در حالی است که آدمی در برابر مشکلات این ‌قدر ضعیف و ناتوان نیست.

توجه کنید که افراد غمگین و ناراحت نمی ‌توانند خودشان را بالا بکشند. شاید شما هم در خیابان دیده باشید که دو تا راننده بر سر یک مشکل کوچک، با هم درگیر می ‌شوند. این مطلب نشان دهنده ی افزایش تحریک ‌پذیری جامعه است.
چه توصیه‌ هایی برای بهبود خلق و خوی جامعه دارید؟

محیط شاداب تاثیر فراوانی در بهبود خلق دارد. البته توجه داشته باشید که شادابی به معنای افزایش رنگ و لعاب محیط نیست، بلکه باید شادی واقعی و عمیق وجود داشته باشد تا سلامت روان افراد تامین ‌شود.

همان ‌طور که اشاره کردم چون شادی و نشاط مسری است، شاد بودن جامعه موجب کمک کردن به دیگران می‌ شود. فراموش نکنید که جامعه ی شاد، جامعه ای خلاق است و خلاقیت افراد در چنین جامعه ‌ای به درجات بالا می ‌رسد.

میدونستی

 

تو که چشمات خيلي قشنگه

رنگ چشمات خيلي عجيبه

تو که اين همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجبيه

تو که چشمات خيلي قشنگه

رنگ چشمات خيلي عجيبه

تو که اين همه نگاهت واسه چشمام گرم و نجبيه

ميدونستي که چشات شکل يه نقاشيه که تو بچگي ميشه کشيد

ميدونستي يا نه

ميدونستي که تو چشماي تو رنگين کمون و ميشه ديد

ميدونستي يا نه

ميدونستي که نموندي

دلم و خيلي سوزوندي

چشات و ازم گرفتي من و تا گريه رسوندي

ميدونستي که چشامي همه ي ارزوهامي

ميدونستي که هميشه تو تموم لحظه هامي

ميدونستي همه ي ارزوهام واسه ي چشم قشنگ تو پروندم رفتش

ميدونستي يا نه

ميدونستي که جوونيم و واسه چشم عجيب تو سوزوندم رفتش

ميدونستي يا نه

ميدونستي که نموندي

دلم و خيلي سوزوندي

چشات و ازم گرفتي من و تا گريه رسوندي

ميدونستي که چشامي همه ي آرزوهامي

 

برگرفته از وبلاگ فرناز

دل نوشته من



یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی

های بزرگ باشند

یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که

می خواهم باشند

یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم

که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود

آشتی دهد

یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.

ماه رمضان

 

 

  حلول ماه مبارک رمضان مبارک

 

 

فرا رسیدن ماه رمضان ، ماه بارش باران رحمت الهی مبارک

 

التماس دعا

هی روزگاررررررررررررررر بی وفا

 

 

ادامه نوشته

قابل توجـــــــــــــــــه دختــــــــــــــــــــــرا

 
دختر بودن یعنی ؟
 
 
 
دختر بودن يعني كله قند و لي لي لي لي ...

دختر بودن يعني الگوي خياطي وسط مجله هاي درپيت

دختر بودن يعني هموني باشي كه مادر و خاله وعمه ت هستن

دختر بودن يعني " دخترو رو چه به رانندگي ؟ "

دختر بودن يعني " شنيدي شوهر سيمين
 
 واسش يه سرويس طلا خريده
 
۱۲ ميليون ؟"

دختر بودن يعني بايد فيلم مورد ع
لاقه تو ول كني پاشي چايي بريزي

دختر بودن يعني نخواستن و خواسته شدن

دختر بودن يعني حق هر چيزي
رو فقط وقتي
 
 داري كه تو عقدنامه نوشته باشه

دختر بودن يعني "ببخشيد ميشه جزوه تونو ببينم ؟"

دختر بودن يعني " به به
خانوم خوشگل....هزار ماشالااااااا"

دختربودن يعني " برو تو ، دم در واي نستا"

دختر بودن يعني لباست
4 متر و نيم پارچه ببره
 
 كه آقايون به گناه نيفتن

دختر بودن يعني "خوب به سلامتي ل
يسانس هم
 
كه گرفتي ديگه بايد شوهرت بديم"

دختر بودن يعني "كجا داري ميري؟"

دختر بودن يعني " تو نميخواد بري اونجا ، من خودم ميرم "

دختر بودن يعني "كي بود بهت زنگ زد؟! با كي حرف ميزدي؟"

دختر بودن يعني اجازه گرفتن واسه هرچي ، حتي نفس كشيدن...
 
 
 

پرواز......

 

                            من مرغ آتشم..

                                              می سوزم از شراره ی این عشق سرکشم

                                 چون سوخت پیکرم

                                    چون شعله های سرکش جانم فرو نشست

                    آنگاه باز از دل خاکستر

                                                     بار دگر تولد من آغاز می شود

                                                     و من دوباره زندگیم را آغاز می کنم

                                                                  پر باز می کنم..

                                                                  پرواز می کنم..

                                                                                                

نوازشـــــــــــــــــــــــــــگر

:: منو حالا نوازش کن ... که این فرصت نره از دست ::

 

                    :: شاید این اخرین باره .... که این احساسه زیبا هست ::


                    :: منو حالا نوازش کن .... همین حالا که تب کردم ::


                    :: اگه لمسم کنی شاید .... به دنیای تو برگردم ::


                    :: هنورم میشه عاشق بود .... تو باشی کاره سختی نیست ::


                    :: بدون مزر با من باش .... اگرچه دیگه وقتی نیست ::


                    :: نبینم این دمه اخر .... تو چشمات غصه میشینه ::


                    :: همه اشکاتو میبوسم ....میدونم قسمتم اینه ::


                    :: تو از چشمای من خوندی....که از این زندگی خسته ام::

 

                    :: کنارت اونقدر ارومم....که از مرگ هم نمیترسم::


                    :: تنم سرده ولی انگار....تو دستای تو اتیشه::


                    :: خودت پلکامو میبندی....و این قصه تموم میشه::

 

                    :: هنوزم میشه عاشق بود....توباشی کاره سختی نیست::


                    :: بدون مرز با من باش....اگرچه دیگه وقتی نیست::

 

                    :: نبینم این دم اخر....تو چشمات غصه میشینه::


                    :: همه اشکتو میبوسم....میدونم قسمتم اینه::

 

برگرفته از وبلاگ فرناز

دولت عشق

یاد باد آنکه سر کوی تو ماوایم بود
دیدن حسن تو هرروز تمنایم بود

کارتن خواب سرکوی تو بودم هرشب
عکس زیبای تو در زیر مقوایم بود

یاد باد آنکه دلم پیش دلت بود گرو
لب بشقابی  تو  آخر رویایم  بود

 یاد باد آنکه چو لب بهر سخن وا کردی
غیر گوشم متوجه به تو هرجایم بود

با خرانی که به جز من به توعاشق بودند
روز و شب بر سر دیدار تو دعوایم بود

یک نماینده مجلس شده بودم کامل
چین گیسوی شما مجلس شورایم بود

گرچه شورای نگهبان لبت مانع شد!
هوس بوسه ز لبهات  به لبهایم  بود

سخنان تو مرا در هچل انداخت... بله
من ملک بودم و فردوس بر  این جایم بود (1)

(قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود)
ورنه از دست ستم های تو (نی) لایم بود

(من بیچاره چو زلف تو رها می کردم)
وضع من بهتر ازین حالت حالایـم بود

این سوالیست که البته مرا خواهد کشت
پـشت من جای درآوردن بـابـایم بـــود؟

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار
نه که دنبال تو باشم و بدوم دنبالت توی ماشین حامل تو به استقبالت
مردم بگویند مجنون شدی؟ بگم نه آنکه در توی اتول بود حمیرایم بود...!


(1) مصرع تصویری ست. با دست نشان دهید فردوس در کجایتان بود

افسووووووووووووووس ... !!!

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبيه، دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يکديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو بده و
 
بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنجره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد. ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد.
منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدای بلندی گفت: خداي من منصور خودتي؟؟.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي؟؟ ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشان بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت
 

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد.طي پنچ ماه سوروسات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو آغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.
ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.
در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد. و ژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.
ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغیير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده.در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش.حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد
.
 

يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت وبا علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.
بعد ازچند روزژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم. بعد عصاي نابیناها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد
 

ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد منصور گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده..؟!؟! منصور با فرياد گفت: من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي..؟!منصور با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم.؟ دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كورو لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي وگفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم.سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت؟؟دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و  بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود...
 
 

 

امروز من ..................

باز درون کوچه خیالم به دنبال دلیل تنهاییم رفتم

نفهمیدم چیست آن همه حرف های مرد ان قدیم

دل نباز دل مبند دل مبر دل مگیر دل خون می شوی

اینک دل باختم دل گیرم دل خونم دل  سوخته و حیران

داغون داغون داغون داغون و نابود شدم رفت در این میخانه

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امروز من شدم اسیر غصه و غم اندر میان این خانه

وای از این خانه وای از این همه رنج و عذاب وای وای

خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

 

لبخند خدا

پیش از این ها فکر می کردم خدا
خانه ای دارد میان ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه، برق کوچکی از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچکس را در حضورش راه نیست

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا
از زمین از آسمان از ابرها

زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم ... کورت می کند
تا شوی نزدیک ... دورت می کند !!

کج گشودی دست ... سنگت می کند !!
کج نهادی پای ... لنگت می کند !!

تا خطا کردی عذابت می کند
در میان آتش آبت می کند !!

با همین قصه دلم مشغول بود
خواب هایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا !!

هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صدها مسأله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب ...

 دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟
گفت این جا خانه ی خوب خداست !!

گفت این جا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !

با وضویی دست و رویی تازه کرد
با دل خود گفتگویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!

گفت آری خانه ی او بی ریاست ...
فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش ... روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است !!

دوستی را دوست معنا می دهد
قهر هم با دوست معنا می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ...
قهری او هم نشان دوستی است

تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد ...

آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود ...

می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست، پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد !!

می توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت ...
با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند !!

می توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد !!

می توان درباره ی هر چیز گفت
می توان شعری خیال انگیز گفت ...

مثل این شعر روان و آشنا
پیش از این ها فکر می کردم خدا...

باز باران ........

دیروز ...


باز باران با ترانه با گوهرهای فراوان می خورد بر بام خانه ...

 و اما امروز....

 باز باران بی ترانه... باز باران با تمام بی کسی های شبانه...

می خورد بر مرد تنها ...می چکد بر فرش خانه...

باز می آید صدای چک چک غم... باز ماتم من به پشت شیشه ی تنهایی افتاده...
 
نمی دانم...

نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست؟...

نمی فهمم...

چرا مردم نمی فهمند که آن کودک...

 که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد...

 کجای ذلتش زیباست؟

دلتنگی

خوب من...

می دونستی بری دل کوچیکم می میره          

اما رفتی...

کاشکی تو نگاه آخر اشکو تو چشام می دیدی

به التماس چشمام اعتنایی نکردی که واسه دیدنت بی قرار بودن

هنوز هم ردپای اشکام رو شونه هاته

دلم گرفته و بازم هوای تو رو کرده

حال و هوای هر روزم رنگ تو رو داره

آخه به جز تو کسی دردو رنجمو حس نمیکنه

 

تو عشقمو لایق ندیدی

پس

نفرین به عشق و آشنایی

 

باز نوبت ..........

 

باز یک غزل حکایت کسی که عاشق است

باز ما و کشف خلوت کسی که عاشق است

در سکوت چشم دوختن به جاده های دور

باز انتظار عادت کسی که عاشق است

دستهای التماس ما گشوده پس کجاست؟

دستهای با محبّت کسی که عاشق است

باز هم سخن بگو سخن بگو شنیدنی ست

از زبان تو حکایت کسی که عاشق است

من اگر بخواهمت نخواهمت تو خوب باش

مثل حسن بی نهایت کسی که عاشق است

بغض های شب همیشه سهم نا امید هاست

خنده های صبح قسمت کسی که عاشق است

شاخه ها خدا کند به دست باد نشکند

عشق یعنی استقامت کسی که عاشق است

منتظر نایستید٬نوبت شما که نیست

نوبت من است٬نوبت کسی که عاشق است

چه زیباست بخاطر تو زیستن ...

و برای تو ماندن... به پای تو بودن... و به عشق تو سوختن !

 و چه تلخ و غم انگیز است دور از تو بودن و برای تو گریستن ... !


 ای کاش می دانستی بدون تو مرگ گواراترین زندگیست ... !



بدون تو و به دور از دستهای مهربانت زندگی چه تلخ و ناشکیباست ... !


چه زیباست بخاطر تو زیستن ...



ثانیه ها را با تو نفس کشیدن ... زندگی را برای تو خواستن ... !



چه زیباست عاشقانه ها را برای تو سرودن ... !



 بدون تو چه محال و نا ممکن است زندگی... ! 



 چه زیباست بیقراری برای لحظه ی آمدن و بوئیدنت ... !



برای با تو بودن و با تو ماندن ... برای با هم یکی شدن ... !



کاش به باور این همه صداقت و یکرنگی می رسیدی !



ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست ...!!!!



و ای کاش می دیدی قلبی را که فقط برای تو می تپد ... !

 

 

ادامه نوشته

کاش می شد...

کاش می شد ، اشک را نوشت ،

کاش می شد ، بغض را نوشت ،

کاش می شد ، سوز را نوشت ،

کاش می شد ، درد را نوشت ،

کاش می شد ، هجر را نوشت ،

کاش می شد ، فراق را نوشت ،

کاش می شد ، آه را نوشت ،

کاش می شد عشق را نوشت ،

و کاش می شد ، کسی بتواند آنچه نمی نویسی را هم بخواند...!

فرشته

عادت

من عادت نکردم که به چیزی عادت کنم ،

من نمیتونم به نبودنت عادت کنم ، به ندیدنت ، حس نکردنت ،

من نمی تونم نگاهت رو نبینم ، لبخندت رو نبینم ،

من نمی تونم تو رو نبینم ، عشقت رو نبینم  ،

من نمی تونم غمت رو ببینم ، اشکت رو ببینم ، دردت رو ببینم ،

من نمی تونم باشم و تو نباشی  !!

من نمی دونم اصلا هستم ؟ تو که نیستی ؟؟

فرشته

زندگي


 

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.

زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل، که بنوشی اش چون شهد.

زندگی، بغض فـروخورده نیست.

زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.

زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.

زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.

زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.

زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.

زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.

زندگی، شـــوق وصال یار است.

زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.

زندگی، تکیه زدن بر یــار است.

زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.

زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.

زندگی، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا.

زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.

زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.

زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.

زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.

زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.

زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، که چقدر شیـــرین است.

زندگی،خاطره یک شب خوش،زیر نورمهتاب،روی یک نیمکت چوبی سبز،ثبت درسینه است.

زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.

زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.

زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.

زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.

زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد

                                                                                   فرشته

تا بی نهایت دوستت دارم

تورا در قلب شعرم میگذارم

                 به نام عشق آن را مینگارم

                             تمام حرف من در شعر این است

                                             تورا تا بی نهایت دوست دارم

فرشته