خســـــــــــــــــته

خسته ام از تمام_ آهنهـا
از زمین، از زمان ، نبودنها
خسته ام از صــــــــدای _ بی رحـــم_
این " منم ، من ، منم ، منم ، من ها"
خسته ام از خدا و مخلوقش
از همه ، مرد و کودک و زنهـا
خسته از این تمام_ فاصـــله ها
اینهمه غرق_ غم ، غم _ تن ها
خســــــته از غرق بودن و بــــــودن
این به گِل ، گِل ، به گِل نشستنها
خسته ام از نشستن_ اینجا
پای_ این ضایعــــــات_ بودنها
خسته از شعر گفتن و گفتـــن
خسته از من ، من_ من_ تنها!
،
خسته ام خسته، خسته آدمها!
از خودم ، از همه ، از آهنهــــــــا
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۰ ساعت ۵:۵ ب.ظ توسط محمد
|