خسته ام از تمام_ آهنهـا
 
از زمین، از زمان ، نبودنها

خسته ام از صــــــــدای _ بی رحـــم_

این " منم ، من ، منم ، منم ، من ها"

خسته ام از خدا و مخلوقش

از همه ، مرد و کودک و زنهـا

خسته از این تمام_ فاصـــله ها

اینهمه غرق_ غم ، غم _ تن ها

خســــــته از غرق بودن و بــــــودن

این به گِل ، گِل ، به گِل نشستنها

خسته ام از نشستن_ اینجا

پای_ این ضایعــــــات_ بودنها

خسته از شعر گفتن و گفتـــن

خسته از من ، من_ من_ تنها
!
،
خسته ام خسته، خسته آدمها!

از خودم ، از همه ، از آهنهــــــــا