پاکم کن

ورق نزن وجودم را
تک به تک سلول هایم را بخوان
آنچنان که احساس کنی معنای سلول هایم را.
رگ های تن ِ من تشنه ء محبت اند ، نوازش کن خون قرمز ِ وجودم را
مدت هاست که حسی درونم منجمد است
بزن ، بشکن سکوت تلخ ِ نیمه های شبم را ...
ورق نزن وجودم را...
مثل غریبه ای که کاروان گم کرده
من خود سرزمین ِ کشف نشده ام
غبار گرفته وجودم ، پاکــــم کن
پاکم کن...
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ دی ۱۳۹۰ ساعت ۴:۱۸ ب.ظ توسط محمد
|