اشک
می رود جانان من،خوش می نوازد نای او
اشک خونینم چکد در حسرت شیدای او
تا سحر اشکم چنان ریزد که هردم شعله ها
سر کشد تا آسمان از زخم بی پروای او
من ندانم تا به کی با ناله ها همدم شوم
کی شود؟خالی نبینم بر کنارم جای او
هردمی با خود بگویم ای خدا جانم بگیر
اشک من بیگانه گر شد با غم فردای او
شعر غم تا آن زمان بر دفترم خواهم نوشت
پر شود از اشک من بی انتها دریای او
+ نوشته شده در سه شنبه ۶ دی ۱۳۹۰ ساعت ۶:۴۶ ب.ظ توسط محمد
|