شکسته ام
می دانم وقتی بیایی
انکار می کنی نبودن هایت را
اما من، نبودن هایت را حس می کنم
با این بغضی که گلویم را سخت فشرده
و بی خبری هایم و تویی که نیستی
امشب همه بودند
ولی چه فایده که من تو را می خواستم.
و تو بی آنکه نیم نگاهی بیاندازی از دستانم می لغزی و می روی
به من بگو...
گناه من چه بود که اینگونه با تو گره خوردم و اینگونه می شکنم و
هیچ وقت التیام نمی یابم؟؟
به کدامین گناه ِ نکرده منتظرت نشسته ام و از درون فرو می ریزم؟
کاش میشد ببخشمت... کاش راهی بود.شاید باشه....اما من نمیدونم
دلم بدجوری شکسته... ![]()
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۰ ساعت ۴:۳۶ ب.ظ توسط محمد
|