می دانم وقتی بیایی


انکار می کنی نبودن هایت را


اما من، نبودن هایت را حس می کنم


با این بغضی که گلویم را سخت فشرده


و بی خبری هایم  و تویی که نیستی

امشب همه بودند


ولی چه فایده که من تو را می خواستم.


و تو بی آنکه نیم نگاهی بیاندازی از دستانم می لغزی و می روی

 به من بگو...

گناه من چه بود که اینگونه با تو گره خوردم و  اینگونه می شکنم و 


 هیچ وقت التیام نمی یابم؟؟
 به من بگو...


به کدامین گناه ِ نکرده  منتظرت نشسته ام  و از درون فرو می ریزم؟

 

کاش میشد ببخشمت... کاش راهی بود.شاید باشه....اما من نمیدونم 

 

دلم بدجوری شکسته...