تو .........

مي دونم رفتي واز دور به گريه هاي من مي خندي
اما اين گريه ها هديه اي از قلب توست كه به من داده اي
وقتي دستان سردم را گرفتي وگفتي با من بمان
سرزنش دستانت به اعماق قلبم رفت وبرگشت وگفت ماندني نيست
اكنون ياد آن دستان لرزان افتاده ام
خيلي محتاج همان دستان لرزانم تو كه مي دونستي يه روزي ميري چرا دستانم راگرفتي؟؟
چرا به قلبم قوت زنده ماندن دادي
چرا خنجرعشقت را به درون قلبم خردكردي ونماندي؟چرا چرا چرا؟؟؟
تنهابراي چشمان تو مي نويسم كه نگاهت تكراري از آسمان است
تو همان هستي كه بهاررا برايم به ارمغان آوردي
ومن همان هستم كه به عشقت وفادار هستم كه به عشقت وفادار مانده ام
وروزهاي بي تو را در دفتر دلم شمارش كردم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۰ ساعت ۸:۲۶ ب.ظ توسط محمد
|