بغضی گلویم را می فشارد

بغضی سنگین وسرد

تو گویی در جستجوی تلنگریست

تا جاری شود از دیدگان نمناکم

و مرهمی شود بر خستگیهای گاه به گاهم

گاهی اما اشک نیز مرهمی نیست

گاهی حتی من نیز انگار من نیستم

لبریز تمنا می شوم

و قطره های اشکم

تا حدود هشدار می روند و گم می شوند

و باز من  می مانم و بغض خستگیها

در تپش انتظار

در انتظار آغوش محبتی که

بوی خدا می دهد