بغض
![]()
بغضی گلویم را می فشارد
بغضی سنگین وسرد
تو گویی در جستجوی تلنگریست
تا جاری شود از دیدگان نمناکم
و مرهمی شود بر خستگیهای گاه به گاهم
گاهی اما اشک نیز مرهمی نیست
گاهی حتی من نیز انگار من نیستم
لبریز تمنا می شوم
و قطره های اشکم
تا حدود هشدار می روند و گم می شوند
و باز من می مانم و بغض خستگیها
در تپش انتظار
در انتظار آغوش محبتی که
بوی خدا می دهد
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۰ ساعت ۴:۵۰ ب.ظ توسط محمد
|