رد می شوی از کنارم

و خوب می دانم آن نگاه گریزان

سهم ساده ی دست های خسته ی من است

که بر شیار شانه های تو روزگاری می آرمید.

باید تگرگ ببارد و چاره ی کار باران نیست.

از روی ریل هایی که این همه آدم می گذرند

تکیده نفسی برای من می ماند که خوب نگاه کنم

و میان مسافران شمال و جنوب تو را بجویم

تو بازخواهی گشت از این سفر من ایمان دارم ولی

حیف از آن همه ستاره که چیدم و تو ندیدی.