ایمان دارم

رد می شوی از کنارم
و خوب می دانم آن نگاه گریزان
سهم ساده ی دست های خسته ی من است
که بر شیار شانه های تو روزگاری می آرمید.
باید تگرگ ببارد و چاره ی کار باران نیست.
از روی ریل هایی که این همه آدم می گذرند
تکیده نفسی برای من می ماند که خوب نگاه کنم
و میان مسافران شمال و جنوب تو را بجویم
تو بازخواهی گشت از این سفر من ایمان دارم ولی
حیف از آن همه ستاره که چیدم و تو ندیدی.
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۰ ساعت ۱:۱۵ ب.ظ توسط محمد
|