نارفیق، از حال من بی خبر ماندی که ماندی


مینویسم تا بدانی غرق یک رویای نابم


چهره ام یخ بسته از غم خنده ها قهرند با من


مثل گنجی باد برده مثل نقشی روی آبم


نارفیق از کوله بارم یک نگاه سرد مانده


رعد تشویش از وجودم رنگ آرامش پرانده


من نمی دانم دل من ، تا کجاهایم کشانده


حالیا خاموش و خسته گوشه ای تنها خرابم


نارفیق آدم نماها ، هی کشاندندم به سویی


این میان من مانده ام چون، بغض پنهان در گلویی