شعر از خودم با موضوع (دشمن)
خواب بودم مست بودم در تب دلدادگی شیر گشتم ساعتی در منجلاب سادگی
آخر ای دشمن ریاکار و پلید و بی نصیب حیف نیامد که مرا اینگونه رسوایم کنی
آشکارا در حضور مردمان خامم کنی حیف نیامد آن نگاه مهربون خسته را
از من بی کینه ی الفت زده دورش کنی من یه چهره بیش ندارم یه گل بی تیغ ام
یک پلاک شانس و یک روح بی صدا ام من همینم که همیشه ظاهرم در باطن است
دور باشد از من آن کبر گفته های ابلهین خاک عالم بر سرت ای دشمن نادان ترین
چی ز من در فکر داری های تو ای نامردترین شو و شر از رویتان می بارد ای خائن ترین
غفلتی از سوی من باعث شود تا کار کنید گیرمم کارها کنید آیا خدا هم یار کنید؟
چون شماها زاده ی اهریمن بی یاورید حق تعالی باشد و این حیله های کافری
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۹:۳۸ ق.ظ توسط محمد
|
