خواب بودم مست بودم در تب دلدادگی   شیر گشتم ساعتی در منجلاب سادگی

آخر ای دشمن ریاکار و پلید و بی نصیب   حیف نیامد که مرا اینگونه رسوایم کنی

آشکارا در حضور مردمان خامم کنی    حیف نیامد آن نگاه مهربون  خسته را

از من بی کینه ی الفت زده دورش کنی    من یه چهره بیش ندارم یه گل بی تیغ ام

     یک پلاک شانس و یک روح بی صدا ام      من همینم که همیشه ظاهرم در باطن است

دور باشد از من آن کبر گفته های ابلهین     خاک عالم بر سرت ای دشمن نادان ترین

چی ز من در فکر داری های تو ای نامردترین     شو و شر از رویتان می بارد ای خائن ترین

غفلتی از سوی من باعث شود تا کار کنید     گیرمم کارها کنید آیا خدا هم یار کنید؟

چون شماها زاده ی اهریمن بی یاورید      حق تعالی باشد و این حیله های کافری