عاشقی
عاشقی سوخته ای بی سر و سامان دیدیم
گفتم ای یار مکن در سر فکرت جان را
نفسی سرد برآورد و ضعیف از سر درد
گفت بگذار من بی سر و بی سامان را
پند دلبند تو در گوش من آید هیهات
من که بر درد حریصم چه کنم درمان را
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۱۷ ب.ظ توسط محمد
|