امید ....
به زمین می افتم.پایم میسوزد .درد اشکم را سرازیر می کند ومن دستم را به جایی تکیه می دهم
و می ایستم و یاد میگیرم که هر بار افتادن شروعی است برای محکم و استوار شدن .
و تحمل و رنج و اندوه دعوتنامه ای ست برای بازگشت شادی ها.
به تماشای غروب ایستاده ام وغرق در رنگ های افق .
دلم گرفته اما می دانم خداحافظی خورشید مقدمه ای است برای طلوعی روشن و روزی با نشاط.
می نویسم و لبخند می زنم و باور میکنم که هر پایانی سر آغاز شروعی دوباره است.
شروعی سبز و پر نور.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱ ساعت ۸:۲۵ ب.ظ توسط محمد
|
