داستان های کوتاه و خواندنی 

زیر باران در سیاهی شب قدم زنان،پرسه زدم در تنهایی و اشک ریختم برای

 نبودنت چه سکوت مبهمی بود در میان شر شر باران...گاه خیال می کنم 

هستی و دیوانه وار به دنبالت می گردم،باران صورتم را خیس

و چشمانم را باز می کندخوب می نگرم

اَه چه خیال زیباییست با تو بودن زیر باران!!!