دریا و خدا

ساكنان دريا بعد از مدتي صداي امواج را نمي شنوند........
عجب تلخ است قصه ي عادت..............
خدایاحکمتت راشکر،نمی بینی که غمگینم
دلم پرگشته از حسرت،نگاهت رانمی بینم
دوچشماننم پرازخون وصدایم بغض تنهایی
گره هایم به دست توست چراازآن نمی کاهی؟
صدایم میرسدیانه؟خدایامن زغم سیرم
تودستی برسرمن کش،که من ازغصه میمیرم
خدایااشک های من به روی گونه ام جاریست
سکوت توبرای من،خدایا،مرگ اجباریست
خداونداغرورمن،برای باردیگرمرد
دگرتاکی؟دل من هم،دراین زندان غم پزمرد
تمام حرف های من همه تکراری وپوچ است
ولی رویای این تنها،رهایی ازغم وکوچ است
نمی دانم گناهم را،ولی دلخوش به امیدم
صدایت می کنم شاید،بگویی که تورادیدم
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۹:۵۱ ق.ظ توسط محمد
|