چت روم 2روزه

وخدا پلک زد ، زمین چرخید ، پلک زد ، روز و شب منظم شد

کوه در قلب دشت ریشه دواند ، سنگ در قلب کوه محکم شد

 

باد رقصید  و های و هویی کرد ، رگ خاک از سرود رود شکفت

آفتاب آمد و به ابر وزید ، ابر بر گل چکید و شبنم شد

 

چشمه را تا که بر زمین نوشاند ، آسمان قد کشید و بالا رفت

روح خود را به خاک مرده دمید ، خاک آهی کشید و آدم شد

 

بعد دستی بروی ماه کشید ، آه! آدم دوباره آه کشید

 گویی از روز اول خلقت ، قسمت آدمی فقط غم شد

 

وخدا نیمه سیب سرخی را زیر خاک بهشت پنهان کرد

پلک زد ، یک درخت سبز شکفت ، شاخه اش سوی آدمی خم شد

 

آدم از شاخه سیب سرخی چید ، عطر زن در دل جهان پیچید

سیب ، حوا شد واز ان تاریخ ، عشق یک احتیاج مبرم شد

 

عشق بود آه عشق آری عشق ، آنچه مابین مروه بود وصفا

آنچه روزی بپای اسماعیل ، اززمین سرکشید و زمزم شد

 

گاه در برق ذوالفقار علی ، لرزه بر جان نهروان انداخت

گاه خون کرد بر دل محراب ، زهر شمشیر ابن ملجم شد

 

گاه در قعر چاه چون یوسف ، گاه بر اوج دار چون حلاج

گاه در خون نشست چون سهراب ، گاه خنجر کشید و رستم شد...

 

آدمی مثل نیمه ی سیبی ، خواست تا عشق کاملش بکند

گرچه از لحظه ای که عشق آمد ، چیزی از آدمیتش کم شد