توي يه دشت بزرگ مترسکي خونه داشت. 

کارش اين بود که مواظب محصول باشه

تا يه وقت پرنده ها غارتش نکنن.

تو يکي از همين روزا يه دفه چشمش به کلاغي افتاد

که گوشه ي حصار نشسته بود و نگاش مي کرد.

اخمي کرد و به خودش تکوني داد که بترسه و بره

ولي اون هنوز نشسته بود و نگاش مي کرد.

تو نگاش يه چيزي بود که مترسک نمي فهميد.

تو دلش آشوب شد.نمي تونست بفهمه کلاغه چي مي خواست.

شايد کمي گندم ولي...

روز هاي بعد بازهم کلاغ همونجا مي شست وبه مترسک نگاه مي کرد.

حالا ديگه ديدن کلاغ واسه مترسک هم مهم بود.

يه احساسي داشت.يه احساس خاص که نمي فهميد چيه.

به خودش مي گفت" مگه مي شه اون......؟"

يه روز به خودش جرات داد و صداش کرد.

گفت " آهاي با توام... مي خوام باهات حرف بزنم."

کلاغ خنديد.پر کشيد و اومد رو شونه هاي مترسک نشست.

هنوز مترسک چيزي نپرسيده بود که کلاغ شروع کرد به حرف زدن

از خودش گفت،از اينکه تنهاست.

از اينکه عاشق مترسکه و با ديدن اونه که زنده س.

مترسک بيچاره چيزي نمونده بود که پس بيفته.باورش نمي شد.

بالاخره يکي پيدا شده که اونو دوست داشته باشه و ازش نترسه.

عشق رو حس مي کرد و اين براش لذت بخش بود.

روزها مي گذشت و اون دو تا با هم بودن.

کلاغ هر روز روي شونه هاي مترسک مي نشست و براش حرف مي زد،

طوري که مترسک حتي نمي فهميد کي شب مي شه.

يه روز از همين روزا صداي تراکتور مزرعه دارو شنيد.

کلاغ ترسيد پر زد و رفت بالا.

مترسک که تازه به خودش اومده بود،

نگاهي به دورو اطرافش کرد تا وقتي مزرعه دار مياد

همه چي مرتب باشه.

که يکدفعه...از تعجب خشکش زد.

" اينجا مزرعه ي ماست؟

اين همون مزرعه ي پر باريه که من مترسکش بودم؟"

باورش نمي شد از اون همه محصول حالا هيچي نمونده.

مرد مزرعه دار از راه رسيد.

به زمين خالي نگاه کرد.اون هم باورش نمي شد.

نگاهش به آسمون افتاد و کلاغ رو ديد که پرواز کردو رفت.

به مترسک نگاه کرد که سرش رو از خجالت پايين انداخته بود.

لبخند تلخي زد و گفت:

اون حواست رو پرت مي کرد تا کلاغ هاي

ديگه محصول رو ببرن،"ديدي گول خوردي؟"

حالا سالهاست مترسک بيچاره گوشه ي انبار افتاده.

هر روز صبح تا شب از لا به لاي چوباي ديواره ي انبار

به اسمون چشم ميدوزه تاشايد يه بار ديگه اون کلاغ رو ببينه.

باورش نميشه که عشق.....