منتظرم هر چه زود تر تمام شود.......دنیا را می گویم!

دقت کرده ای زندگی چقدر سخت شده است؟!!؟! دوران کودکی خیلی بهتر بود!

حداقل میشد جیغ کشید ، میشد جلو همه گریه کرد! حتی میشد شیطنت کرد و حرفهای بد زد چون همه میگفتند بچه س نمیفهمه!

کاش میشد دوباره به دوران کودکی برگردیم درست همان زمانی که هیچ تعلق خاطری نداشتیم،همان روزهایی که به مدرسه می رفتیم و از آبخوری با دست آب میخوردیم !

آره همان دورانی که هیچ مسئولیتی نسبت به هیچ کس نداشتیم و پایبند هیچ چیزی نبودیم!

همان هفته ها و ماه هایی که از همه چیزش لذت می بردیم!زمانی که با خریدن یک توپ قرمز یا همان عروسک مو طلایی، پشت ویترین مغازه ای دلمان خوش بود و با یه باطری گذاشتن درونش تا شب ذوق مرگ بودیم!!

حالا چطور؟ دلمان به چه خوش است؟ نکند باید دلم به حضور مبهم و عجیب تو خوش باشد ؟! یا شاید نیم نگاهی که از روی هوس می اندازی؟! نگو که دوستم داری که دروغ محض است!!! آنقدر گول خورده ام که دیگر سیرم نیازی به خوراک ندارم!

از کنارت میگذرم! در حالیکه از گوشه چشم به همدیگر نگاه می کنیم! تو چیزی را زیر لب زمزمه میکنی و من نمیدانم چه میگویی!؟! همانند غریبه ای آرام از کنار هم عبور می کنیم! نه تو من را میشناسی نه من تورا !

آری!!! تمام شد هر چه بود! من دیگر کودکی ساده نیستم و دیگر به کودکی شیرینم باز نمیگردم !باورت میشود پایان یافت؟ به همین سادگی! در یک چشم به هم زدن از فرشته ای که ساخته بودم دل بریدم !

بگذار در اوج از یکدیگر دور شویم نه زمانی که همانند کابوسی برای همدیگر زجر آور شدیم!!!