سلام، نامت را مي*دانم ولي با مرامت آشناترم و بغض پنهان شهرهاي مني تو هذيان غم*انگيز شب*هاي مني. سپيدترين دل و سياه*ترين چشمي، اما آيا تو مرا به خاطر مي*آوري؟ من همانم كه گر مي*گيرم از ياد وعده*هاي فراموش شده تو و عاشقانه فرو مي*ريزم در زير حجم سنگين باران خاطراتت. لحظه*هاي با تو بودن را چگونه مي توان از ياد برد؟ بي*آنكه به ديدارت هوس داشته باشم خيس انتظار توأ. بي تو دنيا براي من ديناري نمي*ارزد.

هر لحظه ياد برق چشمانت به زخم خانه سينه*ام نمك مي*زند و من بدون شرار نگاهت چگونه نفس به سينه برم؟ آيا تو مرا به خاطر نمي*آوري؟ من همانم كه روزي خواستي اجازه بدهم دوستم بداري و من در پاسخ سپيدترين خواهش تو، سياه*ترين سكوت را تحويلت دادم خواستم تا از تو بگريزم تا به خود برسم غافل از اينكه از تو مي*گريختم تا به هيچ برسم. آري به هيچ ... مهربانم به من حق بده كه دوستت داشته باشم.

به من حق بده! نيستي كه ببيني از دور*ي*ات تمام شعرهايم تاول زده*اند! كجايي كه ببيني بي تو نفسهايم بوي مرگ مي*دهند؟ كاش بودي و مي*ديدي كه بي*تو آخرين نفسهايم را به تاراج مي*گذارم. اما تو را به حرمت و قداست عشقمان قسم مي*دهم كه براي هميشه مرا از ياد ببر.

بگذار آنقدر تنها بمانم و آنقدر تنها بگريم كه تمام نوشته*هايم بوي باران بگيرد. مهربانم تو در وصف كوتاه من نمي*گنجي.

در آخر دلت را به آهن بسپار و مرا به سرخي خون دل شقايق.