خسته
کنار کوچه ی هر روزم عابری تنها
به چشم خسته ی بی رنگ او نهفته رموز
گذشته ام ز کنارش تمام فصل ها را
خزان گذشت و
زمستان به سر رسید و
هنوز...
به باغ خفته ی چشمش
بهار هم نشکفت
.
خطوط محو حضورش به رنگ خاکستر
به روی هر چه خیال است
راه می بندد
نگاه یخ زده ی ساکتش
ولی انگار
به آتشی که درونم فکنده
می خندد...
آن هنگام که انتظار می کشی در پیله ی وجودت پروانه شدن را
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۷:۴ ب.ظ توسط محمد
|