برای عشق تمنا کن ولی خار نشو
نوگل باغ تمنا، منم، من؛
کسی که میخواهد تو روزی از پس ابرهای تیره بیرون آیی و رو سوی ما کنی
و بتابی و ما را منور کنی و با خود همراه سازی و با خود هماهنگ کنی.
نوگل باغ تمنا، منم، من؛
کسی که میخواهد راه را بیابد، نه هر راهی را،
بلکه تنها راه را و میخواهد شادمان و چالاک در این راه،
گام نهد و خودش را به یاری نشانهها بیابد و بیابد هر آن چه در زندگیاش گم کرده و
نگوید که خسته است و چه قدر راه دراز است و کی میرسم
و کی بام منزلی گاهی دیده میشود و کی جرعه آبی میتوانم بنوشم و کی و ...
و نپرسد و تا راه هست، او هم باشد.
سرزنده و سرافراز باشد و نگذارد سرافکندگان دو عالم به او نزدیک شوند و زیر گوش
او رجز بخوانند.
نوگل باغ تمنا، منم، من؛
کسی که از زمستان نمیترسد، چون میداند بهار آمدنی است.
کسی که پاییز را فرصتی برای دیدن و اندیشیدن میداند،
نوگل باغ تمنا، منم، من؛
کسی که به تابستان دل خوش نمیکند، چرا که میداند آن تابستانی که عالم
گلستان است،
نیامده است و هر گاه بهار جاودان آمد، آن تابستان بیهمتا نیز از راه خواهد رسید.
نو گل باغ تمنا، منم، من؛
کسی که خودش را نمیشناسد، ولی میداند کسی هست که خدا او را عاشقانه
آفرید تا عاشقانه در جهان زندگی کند و عاشقانه با دیگران تا کند.