وصف جلال حق بگو ، آیه ی نور کن بیان


 در همه عمر گفته ام با همه ، ای ز حق نشان


 مهر تو را دل حزین ، بافته با قماش جان


 رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار و پو به پو

 من که ز پای بوس تو  دور و جدا فتاده ام


 همچو نی شکسته از  شور و نوا فتاده ام


 در ره وصل و عشق تو  گر چه ز پا فتاده ام


 از پی دیدن رخت  همچو صبا فتاده ام


 کوچه به کوچه ، در به در ، خانه به خانه ، کو به کو

من که به عمر خویشتن بار الم کشیده ام


 زهر جفا ز جام غم ، شب همه شب چشیده ام


 گر چه به جان ناتوان  مهر تو را خریده ام


 می رود از فراق تو  خون دل از دو دیده ام 


 دجله به دجله ، یم به یم ، چشمه به چشمه ، جو به جو

صنع خدای تو بود سر زده از جبین خطت


غارت دین و دل کند از همگان یقین خطت


چشم جهان جان بود در همه جا بر این خطت


 دور دهان تنگ تو ، عارض عنبرین خطت


 غنچه به غنچه ، گل به گل ، لاله به لاله ، بو به بو

 تا که به نور روی تو  دیده گشوده مرغ دل


 جز به امید مهر تو  رام نبوده مرغ دل


 گر چه بهار و حسن تو ، برد و ربوده مرغ دل


ابرو و چشم و خال تو صید نموده مرغ دل


 طبع به طبع ، دل به دل ، مهر به مهر و خو به خو

 خون رود از دو دیده ام از غم روی تو ، چرا


 از چه نمی زنی صلا ، ای گل باغ جان ، مرا؟


 از سر صدق و آرزو  همچو «ترابی» از صفا


در دل خویش «طاهره» گشت و ندید جز تو را


 صفحه به صفحه ، لا به لا ، پرده به پرده ، تو به تو