هستی کو چولو نویسنده شده...........

دست های خالی.....
دستاشو مشت کرده بود.
پرسیدم توی مشتت چیه ؟!
گفت : خودت نگاه کن !!!
دستاشو گرفتم و آروم باز کردم … توی دستاش چیزی نبود !
گفتم : چیزی نیست که ؟!
دستامو که توی دستاش بود فشرد و گفت : نبود ولی حالا هست !
دستام گرم شد و اون لبخند زد …
.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۲ ساعت ۳:۲۴ ب.ظ توسط محمد
|