رفت و نگفت من بی او
از ماه و خورشید هم تنهاترم  

تو ،
تو زائر ضریح و کبوتر و آیینه ،
تو عابر این کوچه و میهمان این خانه ،
تو خط به خط خوانده ی این داغ های پر عطش ،
تو گمان می کنی ،
اگر می دانست حال ِ من ِ بی او  ،
حال ِ مجنون ِ بی لیلاست ،
باز هم بی خیال من و دل و این پنجره ی همیشه منتظر می شد ؟!

رفت و نگفت ،
من بی او ،
میان ماندن و نماندن ، بودن و نبودن
دست و پا می زنم مدام
و غرق نمی شوم

تنها ،
نفس کم می آورم برای کشیدن ...

راستی
آن دورها بی من ،
حال او و دل او چگونه است ؟!

می سوزم از عطش
و باران برای کویر دلش آرزو می کند دلم هنوز ...

پ.ن 1 : تکرار مدام هر نفس ِ بی رمقم : های، های، های، کِشتی به گِل نشسته ...

پ.ن 2 : چمدان بسته ای که یعنی من ، عازم راه مانده ام بی تو ، که بگویم خدانگهدارت ، که بگویی سکوت کن و برو .

فریاد می زنی
فریاد می زنی
دیگر گوش هایم را نمیگیرم
مچاله نمی شوم در خودم که بگویم بس است
من هم آدمم

 حالا دیگر ،
هیچ صدای  بلندی گوش های مرا آزار نمی دهد.

فریاد می زنی
دشنام می دهی
بلند؛ بلند ؛ بلند 

نمیلرزد لب هایم از بغض های در گلو مانده
لبخند می زنم
آرام ؛ آرام ؛ آرام 

فریاد میزنی
دشنام می دهی
لذت رخنه می کند توی تار و پود پیکرم

می ایستم روبه روی آیینه
تصویر دخترکی که نمی شناسمش لبخند می زند
من بغض می کنم
فریاد می زنی
لذت می برم.

مازوخیسم اگر نیست
بی شک روانپریشی دیوانه را مانم
که یکی از همین روزهای در راه
لبخند هم نمی زند
فریاد میزنید
نگاه می کند .

میروی
به دنبالت می دود این دل دیوانه
که تمنا شود فریاد بزنی
لذت ببرد
لبخند بزند

می روی
فریاد نمی زنی
دشنام نمی دهی

من
بغض می کنم
کلافه می شوم
لبخند نمی زنم 

دیوانه ام ...

همین!!!

پ.ن  : من دچار زدن خویش به دیوار پر از خاطره ام  ...

زدن رگ به چه کارم آید ؟!!!

من دچار زدن زخم ِ پیاپی به دل و دست و زبان و همه جانم هستم ...

یک نفر هست که ببندد من ِ معتاد ِ به این کشتن ِ خود را هر دم ؟!!!!

هيچ كس نبود ،
تو بودي ،
و حجمي از دلم خالي نبود.

همه هستند ،
تو نيستي ،
و حجم بزرگي از دلم خاليست ...

پ.ن 1 : دست سردي ميان ما انگار ، خط كشي كرد راه ِ رفتن را / كه بگويد فقط برو و نمان ، كه نبيند كنار تو من را ...

پ.ن 2 : بي همگان به سر شد ، بي تو هم دارد به سر مي شود ... به همين سادگي ... به همين سختي ...