در دفترم کبوتری کشیدم تا که که پرواز کنم ، خورشید را ملاقات کنم. اشک را هدیه طوفان کنم.

پرواز کنم تا که غم را  بر آسمان آوارکنم تا که روز را ببینم ، خورشید پس ابرهای تیره نگاه کنم.

آسمان ها را طی کنم بر آسمان نگارم برسم تاکه ببینم آسمان دل او چگونه است.

می خواهم از آسمان درد را حس کنم. می خواهم ببینم چه کسی تنهاست.

همه را می بینم، حس خوبی است.

حس خوبی دارم که غم دارم،حس خوبی دارم که تنهایم، حس خوبی که اشک می ریزم.

مگر تنهایی خوب است، مگر غم ،اشک ...برای چه؟

 انسان هایی را می بینم که دنیای بی غمی دارند، اما در خود گم شد ه اند هدفی ندارند، اشکی ندارند.

با واژه دوست داشتن غریب اند. خوش حالم که اشک می ریزم ،

دیدم آدمی را که از تنهایی اشک نریخت خود را بر دار آویخت.

خوشحالم که عاشقم. که هدف دارم . می جنگم ، دست به قلم دارم،

اشک بر روی کاغذ می ریزم یادی از باران می کنم.

در این آسمان به دنبال تنهاترین می گشتم. کسانی را دیدم که حتی قلم هم ندارند.

حتی اراده خود کشی هم ندارند. وفقط در حال گذرند. اما خدا را داشتند با او سخن می گفتند.

از اینجا همه چیز جالب است. کسی در هواپیما است که پر از غم است و کسی در پایین یعنی

 بر روی زمین که تنها نسیت و غم ندارد آرزوی پرواز با هواپیما می کند و دستی تکان می دهد.

از آسمان همه چیز پیداست پس فکر نکن خدا نمی بیند، خدا درک می کند چون او خود تنهاترین است.

از آسمان همه چیز پیداست ، عدالت برقرار است ، در آسمان کسی را ندیدم

 که همه چیز را کسی داشته باشند اما گروهی از همه غنی تر به نظر میآمدند

 آن هم عاشقان بودکه هر بار می گریسند چهر ه ی زمین زیبا تر می شد.

شما هم بیاید پرواز کنیم دنیا زین پس پر از عشق و آواز کنیم.

پر از یاد و عشق کنیم، اشک ریزیم و فریاد کشیم.