تردید
اصلا ببین آقا همان حرف شما باشد
بگذار آغوشم از آغوشت جدا باشد
بگذار تنهایی بپیچاند مرا در خود
اصلا فقط دل با غریبی آشنا باشد
اما نخواه از من که در این گیر و دار آقا
روحم اسیر پنجه ی این گرگ ها باشد
بگذار دور از تو ... ولی در سایه ی روحت
دستم به روی شعله ی ذهن شما باشد
گرمم شود ؛ گرمم شود ؛ گرمم شود ؛ تا که
آتش بگیرم توی ذهنت ... آه ! ها ؟ باشد ؟
آری نخواه از من که بی تو ... یا که دور زا تو
دستان من سهم دلی یک لا قبا باشد
من مال آن روح پر از آیینه و نورم
یک دل که یک تکه از آغوش خدا باشد
... و نذر چشمان شما کردم نگاهم را
شاید که قسمت شد نگاهت سهم ما باشد ....
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۶:۴۷ ب.ظ توسط محمد
|