حتما بخونید
خیلی از كارت ها مخصوص بودند.مثلا فلان دوست و فلان رئیس...
خودش کارتها را می برد با همسرش!سفارش هم میكرد كه حتما بیایند.اگر نیاییددلخور میشوم.
دلش می خواست عروسی اش بهترین باشد.همه باشند و خوشبگذرانند.تدارك هم دیده بود.
" ارگ و دیگر ابزارها"حتما باید باشند،خوش نمیگذرد بدون آنها.
شیشه های مشروب را سفارش داده ام خدا کند تا فردا آماده شوند.
بهترین تالار شهر را آذین بسته ام.خوبی این تالار ایناست که کاری ندارند مجلس مختلط باشد
یا جدا.
چند تا ازدوستانم که خوب میرقصند حتما باید باشند تامجلس گرم شود.
آخر شوخی نبود که. شب عروسی بود.
همان شبی که هزار شب نمیشود.
همان شبی که همه به هم محرمند.
همان شبی که وقتی عروس بله میگوید به تمامی مردان داخل تالار که نه به تمام مردان شهر
محرم میشود این را از فیلم هایی که در فضای سبزداخل شهر میگیرند فهمیدم.
همان شبی که فراموش میشود عالم محضر خداست.آهان یادم آمد.
این تالار محضر خدا نیست تا می توانید معصیت کنید.
همان شبی که داماد هم آرایش میکند.
همه و همه آمدند حتی دایی سعید و.....
اما.....................
کاش امام زمانمان"عج" بود... حق پدری دارد برما ....
مگر میشوداو نباشد؟
عروس برایش كارت دعوت نفرستاده بود،اما آقا آمده بود.به تالار كه رسید
سر در تالار نوشته بودند:
ورود امام زمان (عج) اکیدا ممنوع!
دورترها ایستاد و گفت:
دخترم عروسیت مبارك ولی ای كاش كاری میكردی تا من هم می توانستم بیام....
مگر میشود شب عروسی دختر پدر نیاید.من آمدم اما..
گوشه ای نشست و دست به دعا برداشت و برای خوشبختی دخترک دعا کرد...