آتش نشسته بر در و دیوار خانه‌ها
باران ! ببار بر تب تند جوانه‌ها


نَم ‌نَم ببار و از دل پُرغصه‌ات بخوان
بگذار غمگنانه سرت را به شانه‌ها

کو آن صدای جرجر تو، تا که بشکفد
بر پشت‌بام خانه‌ی هاجر، ترانه‌ها؟

حالا سکوت مانده و جاری نمي‌شود
آوازهای پُرتپش رودخانه‌ها

یک جرعه از زلال تو کافی‌ست تا شود
لبریز از طراوت گُل ، آشیانه‌ها

یک روز می‌رسی تو و از شوق دیدنت
گُل می‌کند به دفتر من عاشقانه‌ها

عشق تو همچو پرتو مهتابست
تابيده بي خبر به لجن زاري
باران رحمتي است که مي بارد
بر سنگلاخ قلب گنهکاري
من ظلمت و تباهي جاويدم
تو آفتاب روشن امــــــــــــــــيدي
بر جانم اي فروغ سعادتبخش
دير است اين زمان که تو تابيدي

ببار...
نشسته ام پشت پنجره
در حیاط خانه
نمی دانم...انگار ،
چیزی کم است.
این بار
سبزی های قرمز
و قرمزی های سبز
نیستند ، هیچ کدام
باران نیست...


وقتی باران به باغچه ی ما نیاید
سبزی هایی سبز نیست ،
قرمزی ها قرمز ترند و
گربه ی ما...
منتظر باران است.

باران ببار
ببار ، به خاطر چکمه ی سوراخ آن پسر
که منتظر سبز شدن قرمزی هاست...

فکر می کنی ، قرمزی های سبز من
جز تو ،
چه کسی را دارند؟
__________________
خــدایا ،
لطفا " اگر آب دستتان است زمین بگذارید ،
و یک لحظه ، تنها یک لحظه
نگاهی بر احوال ِ من بیاندازید
من کم آوردم !
 
 
 
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا…

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته‌های «هِگِل» بود و ما دو تا…
روز قرارِ اوّل و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا
افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دِل بود و ما دو تا
 
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه كن ، خون ببار

در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
دلا خون شو خون ببار
بر كوه و دشت و هامون ببار
به سرخی لبای سرخ یار
به یاد عاشقای این دیار
به داغ عاشقای بی مزار ای بارون

ببار ای بارون ببار
با دلم گریه كن ، خون ببار
در شبای تیره چون زلف یار
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

ببار ای ابر بهار
با دلم به هوای زلف یار
داد و بیداد از این روزگار
ماهُ دادن به شبهای تار ای بارون