دلخور مباش مرد مسافر کمی بخند
دردت به جانم این دم آخر کمی بخند
از یک دو بیت آخر شعرم شروع کن
بر درد های این مرد شاعر کمی بخند
اندوه درد باطنیت را به من ببخش
محض رضای عشق به ظاهر کمی بخند
ای قبله ی نگاه غریبم رضا بده
قدری بساز با من زائر کمی بخند
بی بال و پر نشسته ام اینجا در این قفس
پرواز سهم توست ،مهاجر کمی بخند
بگذر از انتظار تباهم، سفر بخیر
تنها در این دقایق آخرکمی بخند

******************************************

پشت دیوار همین کوچه بدارم بزنید

من که رفتم بنشینیدو...هوارم بزنید

باد هم آگهی مرگ مرا خواهد برد

بنوسید که: "بد بودم" و جارم بزنید

من از آیین شما سیر شدم.. سیر شدم

پنجه در هر چه که من واهمه دارم بزنید

دست هایم چقدر بود و به دریا نرسید؟!

خبر مرگ مرا طعنه به یارم بزنید

آی! آنها!! که به بی برگی من می خندید!

مرد باشید و...بیایید... و.... کنارم بزنید

*********************************************

و شنیدم که همه می گفتند:
او در این نزدیکی ست
پای هر ناله ی من
پشت ویرانی تو
و گمانم این بود
که پر از فرصت رویای من است
لحظه ها خط می خورد
و سکوتی از او، تا دم قصه ی من
مثل تلخی حقیقت هایی
که به من می آموخت
او به بام شب تنهایی من می خوابید
و نمی دانستم
که جوان مرگ شدن نیز
لیاقت می خواست!

********************************************

کاش میشد به احساس دروغ گفت

کاش میشد به این دل تشر زد

کاش میشد که دوری نمی بود

یا پشت شهر فاصله احساس نمی مرد

کاش دنیا کمی مهربون بود

کاش که این لطف که این عشق که این حال و هوایم

نمیزد پر خود به دریای خیالم

نمیرفت سر کوه نمیرفت سر دشت نمیرفت بیابان

بیابان نگاهم بیابان صدایم

کاش نمیرفت به هرجا هوس کرد

کاش که میشد پرد سوی یارم

و میبرد معنای فاصله را ز یادم

و معنا میکرد برایم وصالش

کاش که احساس بمیرد نبیند

که سوختم ز عشق نهانش نهانش

*********************************************

ن روزها كه زندگيم بد نمي گشت
اندوه دردهاي من از حد نمي گذشت
يك عابر غريبه كه همراه سايه اش
از كوچه هاي شعر مردد نمي گذشت
يك ماهي سپيد كه هر قدر مي پريد
از ارتفاع تنگ يك سر نمي گذشت
اين زندگي اگرچه كسالت مي آفريد
اما به شكل يك غم ممتد نمي گذشت
از صافي دلم همه رد مي شدند و حيف
آن خوب خوب خوب كه بايد نمي گذشت

************************************************

گفتی بگو زعشق , بیا : دوست دارمت

همچون صدای چلچله ها دوست دارمت

وقتی نگاه می کنیم گرم و پر فروغ

چون بارش کلام خدا دوست دارمت

ای وعده گاه هر شب من روی ماه تو

ای شب نشین سپیده نما دوست دارمت

اما چه گویمت که غزل ها کمی کم اند

تا شرح آن دهم که چرا دوست دارمت

ای تو نگین دست سلیمان عشق من

ای مرمر ز تیره جدا دوست دارمت

همچون ستاره می شوم از چشم پاک تو

ای تو کلیم مهر و وفا دوست دارمت

مسحور آسمان نگاهت که می شوم

همچون پرنده های رها دوست دارمت

ای مظهر نجابت گل های روزگار

ای تو سپید سبزه قبا دوست دارمت

بر لب زدی تو شیشه عطر بهاره را

ای بر لبت بهار تورا دوست دارمت

تنها چگونه ام که غزل هم مرا کم است

ای شوق صد قصیده بیا دوست دارمت