چند روزي است
در حوالي خواب و رويا
يا ميان كاغذ
پاره هاي بي فردا

تا مژه هايم به هم مي رسند
چشم در چشم من
يكه تازي مي كند

دست مي برم و بيرون مي كشم
از كاسه مغزم
اين خاطره سركش پوسيده را