رفت دلدار و غمش در دل غمخوار بماند
و ز قـفایش نـگران دیده ی خونبار بماند
به شفاخانه ی لعل تو رسید ارچه ولیک
دل ز چشمت اثری داشت که بیمار بماند
آن امیدی که به خوابت نگرد دیده نداشت
ور شبی داشت هم از چشم تو بیدار بماند
جـان مـا گـرچـه بـه مـقـدار بـهـای تـو نـبـود
بـر سـر دسـت گـرفـتـیـم و خـریـدار بـمـانـد
دل و دین در خم گیسوی بتی رفت که رفت
خـرقـه و سُـبـحـه بـه جـام می و زُنّـار بماند
راز عـشـق تـو کـه از خـلق نـهان می کـردم
گـشـت افـسانـه و بـر سر هـربـازار بـمـانـد
بـنـدهـا را هـمه دل پـا زد و چون بـاد گذشت
جـز بـه بـنـد تـو کـه اُفـتـاد و گـرفـتـار بـمـانـد
خانه ی دل ز غمت زیـر و زِبَـر گشت و در آن
نیست جـز نـقش تـو چیزی که بـه دیـوار بماند
مـا نـه مستیم بـه تنها که یکی در هـمه شـهـر
نـاظری نیست که بـا چشم تـو هـوشیار بماند
داشـت عُـذری کـه نـرفـته است ز کوی تو صفی
رفـتـش از پـیـش چـنـان پــا کـه ز رفـتـار بـمـانـد