بیکران
در بیکران ندارم جز عشق تو کرانی
هرچند بار عشقت بر دل کند گرانی
از حد و از تحمل بگذشت رنج دوری
مقصد کجاست ای دوست بنمای خود نشانی
...
کاش از نور تو دائم بدرخشد این دل
نام تو نقل ونبات و شکر هر محفل
کاش یک لحظه نیاید که نباشی آنی
آه زآن دم که بیاید زتو باشم غافل
...
قرین رحمت حق باشی ای دوست
که هرچه هست و هرچه باید از اوست
همیشه شاکر و همواره صابر
که حق با بنده ی دلداده یکروست
...
شمارادوست میدارم که طبع شاعری داری
به نظم ما نظر آور چو میل داوری داری
منم ساحل بگشته در دل دریای طوفانی
محمد را نظر کرده به جادوی پریشانی
+ نوشته شده در یکشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۳:۴۴ ب.ظ توسط محمد
|