آخرین لحظه ی دیدار
در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت
زينت بست. و به ارامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۳:۴۷ ب.ظ توسط محمد
|