گفتمش : دل می خری ؟ پرسید چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......
17500000


می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ويرانه خويش

بخدا می برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

می برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه

تجربه و خاطره و گذر عمر

17500000

مثله پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت

17500000

به خاطره همین دیگه بوم خاطراتم رو روبروی نقاش نمی ذارم
تا به آرامی آغاز به مردنم کنم .

17500000

بيا با من دلم تنها ترين است

نگاهت در دلم شور آفرين است

مرا مستي دهد جام لبانت

شراب بوسه ات گيرا ترين است

ز يك ديدار پي بردي به حالم

عجب درمن نگاهت نكته بين است

سخن از عشق ومستي گوي با من

سخن هايت برايم دلنشين است

مرا در شعله ي عشقت بسوزان

كه رسم دوستداريها همين است

نشان عشق را در چشم تو خواندم

دلم چون كويي آيينه بين است

به من لطف گل مهتاب دادي

تنت با عطر گلها همنشين است

دوست را هم تو باش آغاز وپايان

كه عشق اولي وآخرينست