چند شعر فانتزی عاشقانه
گفتمش : دل می خری ؟ پرسید چند؟
گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه
تجربه و خاطره و گذر عمر

مثله پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت

به خاطره همین دیگه بوم خاطراتم رو روبروی نقاش نمی ذارم
تا به آرامی آغاز به مردنم کنم .

گفتمش : دل مال تو، تنها بخند !
خنده کرد و دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای بایش روی دل جا مانده بود ......

می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ويرانه خويش
بخدا می برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه خويش
می برم، تا كه در آن نقطه دور
شستشويش دهم از رنگ گناه
شستشويش دهم از لكه عشق
زينهمه خواهش بيجا و تباه
همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه
تجربه و خاطره و گذر عمر

مثله پروانه ای در مشت
چه آسون میشه ما رو کشت

به خاطره همین دیگه بوم خاطراتم رو روبروی نقاش نمی ذارم
تا به آرامی آغاز به مردنم کنم .

بيا با من دلم تنها ترين است
نگاهت در دلم شور آفرين است
مرا مستي دهد جام لبانت
شراب بوسه ات گيرا ترين است
ز يك ديدار پي بردي به حالم
عجب درمن نگاهت نكته بين است
سخن از عشق ومستي گوي با من
سخن هايت برايم دلنشين است
مرا در شعله ي عشقت بسوزان
كه رسم دوستداريها همين است
نشان عشق را در چشم تو خواندم
دلم چون كويي آيينه بين است
به من لطف گل مهتاب دادي
تنت با عطر گلها همنشين است
دوست را هم تو باش آغاز وپايان
كه عشق اولي وآخرينست
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۰ ساعت ۲:۳۱ ب.ظ توسط محمد
|