بيا ساقي آن مي كه چون گل كند
همه باغ پر بانگ بلبل كند
به من ده كه چون گل بخواهم شكفت
كه راز شكفتن نشايد نهفت
بده ساقي آن مي كه هستم هنوز
همان عاشق مي پرستم هنوز
به مستي كه جان در سر مي كنم
همه عمر در پاي خم طي كنم

....

بيا ساقي آن مي كه خون حيات
از اوشد روان در رگ كائنات
به من ده كه خورشيد رخشان شوم
ز گنج نهان گوهر افشان شوم
بده ساقي آن مي كه جان بهار
از او جرعه اي خورد و شد پرنگار
به مستي شبي در گلستان بخفت
سحر رنگ و بو گشت و شكفت
بيا ساقي آن مي كه جان آفريد
به من ده كه جان جامه بر تن دريد
كجا تن كشد بار هنگامه اش