چرا چشمام همیشه بارانی ست
 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،  چرا چشمهایم همیشه بارانی است

 

بی وفا


   این لحظه آخر گفتی با من سردی  راحت میشه فهمید که بر نمی گردی

داری دروغ میگی میخوای بری دیگه این قصه رو داره رد پاهات میگه

بدون من صبح هت دور میشی از خونه این بی محلی هات من و میسوزونه

تموم عکسها رو نگفتی و بردی دل من و خیلی اینجوری آزردی

کاش لااقل عکست اینجا کنارم بود سنگ و صبورم این شبای تارم بود

عطری که دوست داشتم اونم که برداشتی اما غمت این بود که تو دلم کاشتی

 

عشق آزاد می سازد
 

عده ای عشق را به چشم تسلیم شدن یا از دست دادن آزادی خود می نگرند.ممکن است این نظریه درست یا اشتباه باشد اما بستگی به این داردکه شخص آزادی رادر چه چیزی بداند.
عشق کسب آزادی های ویژه ای را اطمینان می دهد:آزادی عصبانی شدن اتفاقی ودر مواقعی به طور کامل منفجرشدن بدون ترس از اینکه نشانه ای دایم اززخم آن بر جای بماند.آزادی کامل نبودن حتی تا آن اندازه که ازخودمان یک احمق بسازیم بدون ترس از اینکه احترام خود را ازدست بدهیم.عشق آزادی تغییر و شکوفاشدن و همچنین لغزش و ناکام شدن را بدون ترس ازاینکه هنگام نیاز تنهابمانیم به ما می دهد.ممکن است این موارد همچون سایر آزادی ها بدیهی پنداشته شود،اما نباید مانند آنها هر شش ماه یک بار مورد بررسی و تأمل قرارگیرد،بل بجاست که روزانه بدانها توجه شود واز آنها مراقبت به عمل آید.
عشقی که سکون ایجاد کند عشق نیست.عشق وقتی عشق است که آزاد سازد...


آزادی چیزی نیست مگر فرصت بهتر شدن

آلبر

 

هرگز
 

 هرگزدستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري*

 هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي*

هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي*

درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد*

هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري*

 هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه*

به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني*

 قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري*

و کسي رو که دوست داري به اين آسوني ها از دست نده

 

عشق یعنی چه
 


دختری کنجکاو میپرسید:  ایها الناس عشق یعنی چه؟

 

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

 

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

 

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

 

رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

 

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

 

دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

 

مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

 

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

 

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

 

شیخ گفتا:گناه بی بخشش

 

 واعظی گفت: واژه بی معناست

 

زاهدی گفت: طوق شیطان است

 

 محتسب گفت: منکر عظما ست

 

قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

 

جاهلی گفت: عشق را عشق است

 

 پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

 

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

 

دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

 

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم

 

طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

 

گذشته های دور

يادمه بچه بوديم تو گذشته هاي دور
اون زمون كه قلب ما پر بود از شادي و شور
روزي که تورو ديدم موهاتو بافتهبودي
با گل سپيد ياس يه روبند ساخته بودي
روزي که تورو ديدم موهاتو بافتهبودي
با گل سپيد ياس يه روبند ساخته بودي

بعد از اون روز قشنگ از خداراضي شدم
از دم صبح تا غروب با تو هم بازي شدم
چه روزاي خوبي بود ولي افسوسزود گذشت
تا يه چشم به هم زديم روز و هفته ها گذشت
چه روزاي خوبي بود وليافسوس زود گذشت
تا يه چشم به هم زديم روز و هفته ها گذشت

يادمه روي درخت دوتا دل كنده بوديم
سال بعد از اون كوچه ما ديگه رفته بوديم
شايد اون دلاديگه خشکيده رو ساقه ها
شايد هم بزرگ شده زير بال شاخه ها
شايد اون دلا ديگهخشکيده رو ساقه ها
شايد هم بزرگ شده زير بال شاخه ها
غریبه ...
 

مرا دوست نداری

 
گفتی مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من وعشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم کمی صبر کن گوش به من کن

گفتی نه باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر از چلچه ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسلئه ای نیست

 

حس غریبی
 

 حس غریبی ست دوست داشتن

وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....

وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد

ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده

به بازی اش میگیریم .....

هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !

هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....

تقصیر از ما نیست ...

تمامی قصه های عاشقانه

این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

 

گل
 
خواستم اسمتو گل بذارم،ترسیدم پژمرده شوی!

خواستم اسمتو خورشید بذارم،

ترسیدم غروب كنی!

اسمتو گذاشتم نفسم، كه اگه نباشی:نباشم*

كاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود

كاش بودی تا فقط باور كنی بی تو هركز زندكی زیبا نبود.

شایدآن روزكه سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی بایدكرد

خبری ازدل پر دردگل یاس نداشت،

باید این گونه نوشت

هرگلی هم باشی

چه شقایق چه گل پیچك و یاس زندگی اجبار است.

 
خواستم اسمت روبذارم گل گفتم پژمرده میشی خواستم

بذارم خورشید گفتم غروب میكنی خواستم بذارم

ماه گفتم روزا تنها میمونم گذاشتم نفس که هروقت رفتی منم برم

 

تاریکی
 

تو تاریکی شب نشسته بود دم پنجره و سیگار می کشید،دلش می خواست عمیق ترین پُک دنیا رو به سیگارش بزنه،انگار می خواست تمام حرصشو سر این سیگار بیچاره خالی کنه.مخصوصآ چراغها را روشن نکرده بود،فکر می کرد تو تاریکی بهتر می تونه فکر بکنه،بارها و بارها صدای پشتِ تلفن رو مرور کرده بود:

 

دل
 

گفتمش در عشق پا برجاست دل


گر گشایی چشم دل، زیباست دل


گر تو ذورحمان شوی دریاست دل


بی تو شام بی فرداست دل

دلیل
 
خودت ميدوني ميدونم دليله رفتنت چي بود
اما مي تونستي نري چرا ميگي قسمت نبود

 

اگه قسمت نبود چرا تو موندي
خدا مارو چرا به هم رسوندي

 

اگه ميدونستي يه روزي ميري
چرا روزا رو تا اينجا کشوندي

 

چي بودم چي شدم  به خاطره تو
ولي پشت دلم رو خالي کردي

 

حالا اسمت مياد گريه ام ميگيره
نميدوني که با دلم چه کردي

 

اگه در حق تو خوبي نکردم
بدون که خالي بود دستاي سردم

 

ولي من در عوض هر چي که بودم
با احساسات تو بازي نکردم

 

اگر چه مي دونم دوستم نداري
به هر در ميزنم تنهام نذاري

 

اگر پاي کسي هم در ميونه
بذار اسمت اقلان رو بمونه

 

دم اخر بذار دست توي دستام
بذار بهت بگم دردم چي بوده

 

فقط لطفي کن و حرفامو بشنو
شايد ديگه نگي قسمت نبوده

 

اگر تصميم رفتن و گرفتي
ببخش اگه پشيمونت نکردم

 

اره من واسه تو کم بودم اما
با احسا سات تو بازي نکردم

 

گل من
 

 
رفتی حالا به کی بگم خیلی دلم تنگه برات

می خوام یه بار ببینمت سر بزارم رو شونه هات

دوست داشتم با گلای سرخ میومدم به دیدنت

نه اینکه با رخت سیاه چشمای سرخ ببینمت

گل و پرپر می کنم سر مزارت

تا ابد بارونیه چشمای یارت

ولی افسوس تو رفتی در دل خاک

از تو یادگاریه چشمای نمناک

پاییز غدیب و بی رحم اونهمه برگ مگه کم بود

گله منرو چرا چیدی گله من دنیای من بود

گلمو ازم گرفتی تکوتنهام زیر بارون

حالا که نیستی کنارم می زارم سر به بیابون

هنوزم بارون می باره تو میای انگار کنارم

خودتم بهتر میدونی لحظه هام رنگی ندارن

پاییز غریب و بی رحم اونهمه برگ مگه کم بود

گله منرو چرا چیدی گله من دنیای من بود...!
 

 
عشق یعنی 

 عشق یعنی خلوت و راز و نیاز


عشق یعنی محبت و سوز و گداز


عشق یعنی سوز بی ماوای ساز

از انتظار متنفرم
 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم

بدون تو عاشقی برایم عذاب است ...

میدانی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جز انتظار آمدنت ...

انتظار ......

انتظار ......

شش حرف و چهار نقطه ...!

کلمه کوتاهیه 

اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد

تنهایی ،

چشم براه بودن ،

غم ،

غصه ،

نا امیدی ،

شکنجه روحی ،

دلتنگی ،

صبوری ،

اشک بیصدا ،

هق هق شبونه ،

افسردگی ،

پشیمونی ،

بی خبری ،

دلواپسی و ...

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد وخیلی راحت روی کاغذ نوشته میشهباید چه زجرو سختی هایی رو تحمل کرد تا معانی شون رو فهمید و درست درکشون کرد ...

متنفرم از هر چیزی که زمان رو به یاد من میاره ...

و قبل از همه ی اینها متنفرم از انتظار ...

از انتظار متنفرم