تقدیم به عزیزترین کسم ورفیق راه زندگیم  

نشسته کنج قفس یک پرنده ی زخمی

تو حال خسته ی من را چگونه می فهمی؟

پرنده ایّ و قفس را ندیده ای هرگز

تو طعم تلخ قفس را چشیده ای هرگز؟

نشسته زیر پرت آسمان…چه خوشبختی

همیشه دور و برت آسمان…چه خوشبختی

تو از پرنده ی بی بال و پر چه می دانی؟

تو ای پرنده ی پر شور و شر…چه می دانی؟

دوباره سادگی ام کار می دهد دستم

نمی شود که از عشقت گذشت،دلبندم!

اگر چه سر به هوایی،قرار یادت نیست

هنوز هم به قراری که بسته ای بندم

هنوز هم که هنوز است حین هر باران

تو را برای نفس هام آرزومندم

تو سهم عاشقی ام…  نه ،نبوده ای هرگز

به روزگار خودم جای گریه می خندم