عــــــــــــــــذا ــــــــــــــــــــــــــــــــب
غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم
که وانمود کنم از علایقم دورم
عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی
میان این همه آدم که کرده محصورم
شکست می خورد از من همیشه عقل اما
به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد زورم
اگر چه حال و هوایم همیشه بارانی
و از ارائه ی اشعار شاد معذورم
ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری
از این که چشم به راهت نشسته مسرورم
و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را
قبول کن دل پر آرزو و مغرورم
بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من
برای توست اگر گل شکفت بر گورم
...
عجب حکایت تلخی شده است دل کندن
سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۱:۵۷ ب.ظ توسط محمد
|