غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم


که  وانمود  کنم از علایقم  دورم


عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی


میان این همه آدم که کرده محصورم

شکست می خورد از من همیشه عقل اما


به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد  زورم

اگر چه  حال و هوایم همیشه بارانی


و  از ارائه ی اشعار شاد معذورم

ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری


از این که چشم به راهت نشسته مسرورم

و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را


قبول کن دل پر  آرزو  و مغرورم

بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من


برای توست اگر گل شکفت بر گورم
 ...
عجب حکایت تلخی شده است دل کندن


سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم