من و برگ
و من برگ بودم كه طوفان گرفت و ديدم كه اين قصه پايان گرفــــــــــــــــــت
بهار تو آمد به ديدار من و آخر مرا از زمستان گرفــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
كوير تنت را به باران زدند تن آسمان از عطش جان گرفــــــــــــــــــــــــــت
تو مي رفتي و چشم من چشمه بود و من خيس بودم كه باران گرفــــت
عجب بارشي بود بر جان من كه چون رودي از عشق جريان گرفـــــــــــت
هواي تو بود و خيال تو بود كه دست مرا در خيابان گرفـــــــــــــــــــــــــــت
حقيقت همين است اي نازنين كه چشمت غزل داد و ايمان گرفـــــــــــــت
تو و كوچه و آن زمستان سرد و من برگ بودم كه توفان گرفـــــــــــــــــــــت

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۰ ساعت ۸:۲۸ ق.ظ توسط محمد
|