تنهای تنها
شب است...
و...
تنهای تنهایم.............
جز خدا به کسی فکر نمیکنم......
قدم میزنم تنها....زیر نم نم باران....چشمانم به زمین خیس زیر پایم خیره اند....باد سردی به صورتم می خورد...
مسیر طولانی ای را از میان درختان صف کشیده می گذرانم...
عصر جمعه ست....با خود حرف می زنم...
چه تنهایی تلخی..
و چه دل تنگی...
اما برای کی؟؟؟ مشخص نیست.....
کاش می توانستم برای همیشه پرواز کنم از این زمین.....یا..... جان دهم...یا به آنجا روم......که زمین و زمینیان نباشند...
که.....
سخت دلگیرم ..... از همه و همه چیز....
که...
سخت دلتنگم.....سخت تنهایم. سخت...
خدایا.....مرا دریاب در این تنهایی..... تنهایی تلخ

+ نوشته شده در جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۱۰:۴۳ ق.ظ توسط محمد
|