همیشه چیز های ساده دلم را می سوزاند،

حرفی را که نگفتم

لبخندی که نزدم

راهی را که نرفتم

و از همه ی اینها ...

دستهایت را که رها کردم

و آن آخرین سادگی ام بود !

راست می گفتی

سادگی از من آدم احمقی ساخته

احمقی که خیال می کند

یک شب،

همه ی راه های نرفته را بر می گردد ،

و پیدایت می کند ،

خیال می کند

آدم ها غرور ندارند

و با یک دسته گل می شود ،

تمام نامردی ها را به یک مرد  فراموش کرد ...!