نمیدانم

تو مرا آزردی تو مرا به نگاهی فروختی و گاه با نگاهی عجیب به چشمانم خیره می شوی.
نمی دانم تو چه می خواهی از دلم؟ از افکارم چه می خواهی؟
هنوز خواب تو را می بینم. هنوز گاهی به هوای دیدنت به سراغت می آیم و ...
به سراغت می آیم و با دیدنت ...
نمی دانم چه حسی پیدا می کنم؟!
هنوز دوستت دارم و یا حماقت میکنم؟
نمی دانم. اگر حماقت است پس چرا این حماقت شب ها هم به سراغ خواب من می آید؟!
نمی دانم کجای کارم؟ نمی دانم. بد بودن را بلد نیستم
نمی دانم هنوز وقتی یاد تو می افتم گاهی اشک در چشمانم حلقه می بندد و در چشمانم می میرد.
و گاهی آنقدر عاشقت می شوم و گاهی آنقدر متنفر که...
و این عاشق بودن همیشه غالب است و مرا سوی تو می کشاند...
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۱۱:۵۲ ق.ظ توسط محمد
|