حالیست مرا

حالیست مرا شگفت حالی ست مرا
با یاد تو هر لحظه خیالیست مرا
ان بال که در هوای عشقت نزنم
بالی نبود که خود و بالیست مرا
حالیست مرا که در نیابی ان را
یا بی تو مگر شبی به خوابی ان را
اموختنی نیست که خود امدنی ست
عشق است و مجوی در کتابی ان را
حالیست مرا که بر جهانش ندهم
ان را به ازای نقد جانش ندهم
عشق است متاع ما و قیمت دانیم
رو رو که زدست رایگانش ندهم
حالیست مرا که فاش و غوغا نشود
معلوم گروه بی سر و پا نشود
ان کس که بلای عشق بر جانش زد
دیوانه بود اگر چه دروا نشود
حالیست مرا که داستانش نکنند
جز برخی جان عاشقانش نکنند
این شعله شاد را هربه هر کس ندهند
تا در تب عشق امتحانش نکنند
حالیست مرا که شادی جان من است
خوش هدیه به جان من زجانان من است
شوریست مرا شگفت عشق میدانم و من
پایان چنین شگفت پایان من است
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۰ ساعت ۹:۱۷ ب.ظ توسط محمد
|