تمام قلبمان فرياد مي‌كرد


تو را تا بيكران ها ياد مي‌كرد


درون سينه ام غوغاي غم بود

نبايد كس دل من شاد مي‌كرد؟


گلويم خشك بود و ساكت و سرد


سكوتم هر نفس بيداد مي‌كرد


چنان دل در شكايت بود از هجر


كه شب با مرگ هم ميعاد مي‌كرد


ز پشت تپه هاي خيس از اشك


دو چشمم طعنه برباد مي‌كرد


تو را گم كرده بودم در سياهي


دو دستم تكيه اي بر باد مي‌كرد


و اكنون هيچ هيچم مرده ام من


ببين قلبم چرا فرياد مي‌كرد