چوپان راستگو
از لای كتاب من در آمد
چوپان دروغگو قسم خورد
می گفت:دروغگو دگر نیست
آن دیو دروغگوی من مرد
می گفت:تو رو خدا نگویید
چوپان دروغگو به من باز
من آدم خوبی ام ازین پس
گر خوب نبوده ام از آغاز
از هرچه دروغ توبه كردم
با من همه خوب و یار باشید
با راستی و درستی چون من
از غصه و غم كنار باشید
چوپان درستكار برگشت
تا لای كتاب من بخوابد
او نور شد و شبیه خورشید
می خواست از آسمان بتابد.
+ نوشته شده در یکشنبه ۸ آبان ۱۳۹۰ ساعت ۹:۳۱ ق.ظ توسط محمد
|