از لای كتاب من در آمد

چوپان دروغگو قسم خورد

می گفت:دروغگو دگر نیست

آن دیو دروغگوی من مرد

می گفت:تو رو خدا نگویید

چوپان دروغگو به من باز

من آدم خوبی ام ازین پس

گر خوب نبوده ام از آغاز

از هرچه دروغ توبه كردم

با من همه خوب و یار باشید

با راستی و درستی چون من

از غصه و غم كنار باشید

چوپان درستكار برگشت

تا لای كتاب من بخوابد

او نور شد و شبیه خورشید

می خواست از آسمان بتابد.